تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام دوستای گلم

دلم برای همه تون تنگ شده بود.این روزها خیلی سرم شلوغه ،ولی برای ثبت خاطراتم حتما برمیگردم

"عزیزم" هم به سلامتی دیشب برگشت و با کمی تاخیر  امروز صبح باهام تماس گرفت .

عزیز دلم میدونی چقدر دلتنگت بودم... با اینکه چند روز بیشتر نبود مسافرتمون ولی خیلی برام طولانی بود،قربون صدات برم من که باعث شد حالم خوب بشه

پ.ن موری جونم بینی اش رو عمل کرد و چند روز خیلی سخت رو گذروند،با اینکه در سفر بودم خیلی نگرانش بودم ،خدارو شکر که داره بهتر میشه ،چند روزی هست که سر کار نمیاد و دلتنگشم

بعدا نوشت:فعلا حوصله نوشتن ندارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:27  توسط ملوسي  | 

سلام

جمعه ی هفته ی گذشته (۱۶ ام) که عروسی بودم با بچه ها وخوش گذشت،عروس اصلا قشنگ نشده بود ...ولی بقیه بچه ها همه خوب شده بودند ،چند تا از عکسها هم برای رکی فرستادم که کلی مورد تمجید واقع شدیم،چند تا هم از رکی جون عکس دریافت کردم ،آخه رکی جون آبان ماه مادر میشه و از الان به من میگه خاله ...حدودا ۱ ساعت هم تلفنی باهم صحبت کردیم و طبق معمول مشاوره رایگان انجام شد...

شنبه هم رفتم تهران برای پر کردن فرم استخدام،گویا اون روز اشتباهی به من تلفن زده بودند و تشابه اسمی باعث این اشتباه شده بود ولی همیناتفاق باعث شد که از بنده استقبال به عمل آید و مورد تائید قرار گیرم

بعدش هم رفتم شرکت بازرگانی فرم پر کردم،اصلا هم حالم خوب نبود یعنی از بدو ورود به تهران حالم گرفته شد ....همش دوست داشتم گریه کنم،هرکی هم باهام تماس میگرفت خیلی مختصر باهاش صحبت میکردم،از لجم نگذاشتم موبایلم شارژ بشه فقط با موری تماس گرفتم و  گزارشات رو دادم، "عزیزم" هم که سرش شلوغ بود ...دیگه دلیلی برای استفاده از موبایل نداشتم

دوشنبه هم خودم از احوال "عزیزم" با خبر شدم که متوجه شدم رفته ارومیه و جای من هم حتما خالی بوده دیگه...

و اما ۴ شنبه با "عزیزم" صحبت کردم و نظرش رو در مورد سفر به مشهد پرسیدم،که موافق بود ولی مشکل بلیط هواپیما و...بود،که "عزیزم" لطف کرد و گفت:" رفتم تهران براتون بلیط میگیرم"،ولی از اونجائی که ما دیر اقدام کرده بودیم،فقط پرواز چارتر بود که دوستانم نمیدونم چرا خسیس بازی درآوردند و گفتند نمی ارزه!! و تنها هم اجازه صادر نشد که برم،"عزیزم" گفت:" اگه موری هست برو والا که هیچی...

موری جونم هم این هفته می خواهد به امید خدا بینیش رو عمل کنه و متاسفانه نمی تونه من رو همراهی کنه.

امروز بالاخره با کلی پارتی بازی بلیط قطار اوکی شد،بلافاصله خبرش رو به "عزیزم" دادم ولی خواستم یه کمی سر به سرش بذارم ،گفتم دیدی گفتی تنها نرو حالا نباید برم مشهد ولی گویا صدام تابلو بود و نتونستم زیاد سر به سر "عزیزم بگذارم و حقیقت رو گفتم.

۳ شنبه صبح میرم تهران برای مصاحبه با یه شرکت دیگه که من خیلی دلم می خواهد نتیجه اش مثبت باشه و عصری هم  با بچه هاراهی ِمشهد میشویم،جمعه شب هم برمیگردم تهران و دوباره شنبه یه مصاحبه ی دیگه،در ضمن این چند روز رو مهمون دوست گلم که مشهد زندگی میکنه هستیم.

"عزیزم" رو هم نمیدونم میتونم ببینم یا نه ...ولی من بی تقصیرم...در واقع من هیچ کارم ...تا چی پیش بیاد،آخه "عزیزم" هم ۳ شنبه شب انشالله میره دبی تا ۱ شنبه.و گفتش اگه بشه ۳ شنبه همدیگه رو میبینیم...

راستش وقتی "عزیزم" گفت می خواهد بره دبی البته انقدر آقاست که گفت :"می خواستم ازت اجازه بگیرم و برم دبی"،که من هم براش شرط و شروط گذاشتم،ولی نمیدونم چرا بازم یه جورائی دلم گرفت از اینکه می خواهد بره،نه اینکه بهش اعتماد نداشته باشم یا ...ولی خوب شاید چون خودم بدون "عزیزم" هیچ جا نمیرم ،این حس بهم دست داد،اما این دو روزه با "عزیزم" خیلی صحبت کردم و خیلی حالم بهتر شد،انقدر "عزیزم" ماهه که خیلی راحت من رو مجاب میکنه و تا جائی که ممکنه قضیه رو برام توضیح میده، من هم راحت موارد نگرانیم رو بهش گفتم و دیگه خیالم تقریبا راحت شد و احساس میکنم این سفر می تونه از خستگی این مدتش بکاهه و با روحیه بهتری برگرده پیشم،خودش هم گفت:" بعدا میبینی که به نفعته..."

کلی این یک دو روزه با "عزیزم"شوخی کردم و سر به سر هم گذاشتیم ولی اعتراف میکنم نسبت به "عزیزم" یه حسادت خاصی دارم که نمی تونم ازش فرار کنم،منی که اصلا نمیدونم حسادت یعنی چی! و چون میدونم "عزیزم" با جنبه هستش بروزش میدم والا که نمیذاشتم متوجه بشه،خوب حسودیم میشه وقتی با دوستانش هست و من نیستم،منم دوست دارم باهاش باشم  دیگه ه ه  و و و ...

چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهائی بود که زود سپری شدنش  را آرزو میکردیم

این یکی از اس م اس هائی بودی که "عزیزم" برام فرستاد که میشد اینجا بگذارم و برام جالب بود...بقیه اش هم خصوصیه و در جائی دیگر ثبت میگردد

"عزیزم" میدونی که قدر لحظه  لحظه ی با تو بودن رو میدونم و با یه دنیا عوضش نمیکنم،تو یه احساس عجیبی....تو هایپر من هستی ...تو تو تو ....خودت بگو چی نیستی برای من؟تو همه چی هستی برای من

  به چشم من تو اون کوهی, پر غروری بی نیازی با شکوهی

  تو همون اوج غریب قله هایی, تو دلت فریاد اما بی صدای

                                   

پ.ن. ۱ لطفا برای موری جونم دعا کنید که عملش با موفقیت انجام بشه.

 پ.ن .۲خاله جوونم اومده شهرمون و مامان و بابا برای اخذ ویزا رفتند تهران ،خدا کنه مشکلی پیش نیاد.

پ.ن .۴ خیلی هول هولکی نوشتم ولی دوست داشتم این چند روزم رو ثبت کنم اگه جمله بندیم غلط بود ببخشید

پ.ن.۵ من بَرنده ام...بدون شرح... البته برای افراد نالایقی که صاحب سمت و مقامی شده اند...

پ.ن.۶ پاکی و نجابت تو این زمانه داره کمیاب میشه، هر کی این خصوصیات رو داره باید به خودش بباله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:16  توسط ملوسي  | 

سلام دوستان گلم امشب لیله الرغائب  هستش فقط اومدم بگم هرچی دوست دارید از خدا بخواهید برای من و "عزیزم" هم  مخصوص دعا کنید.الان هم دارم به صرف شام میرم بیرون بابا جان تماس گرفتند که آماده باشم میان دنبالم.بعداً میام در مورد خودمون می نویسم

اینم آداب این شب

روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن - روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:21  توسط ملوسي  | 

سلام

امیدوارم همگی خوش و سلامت باشید.من هم بد نیستم فردا عروسی یکی از دوستانمه، شنبه هم باید برم تهران،از کارگزینی تماس گرفتند و گفتند باید برم فرم پر کنم،خواستم بگم یکی از آشناها که اونجاست برام فرم رو فکس کنه ،که رئیس کارگزینی گفته بوده باید حضوری برم،اون دوستم که تهرانه میگفت چون نظرشون در مورد تو مثبت هست برای همین خواستند که حضوری بری،ولی من فعلا نمی خواهم بنا بر دلائلی که قبلا نوشتم نظر قطعی رو بهشون بدم،فقط میرم فرم پر کنم تا چند هفته دیگه که نتیجه رو بهشون بگم.

باید تنها برم ،دیگه دوستم نمی تونه بیاد،با قطار میرم که نزدیکتر به محل کار باشه. 

جمله پائینی رو بخونید،خوندنش خالی از لطف نیست

چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه ...

پ.ن چند روز گذشته با مامانم بعد از مدتها مثل سابق گرم و صمیمی  در مورد مسائل شخصیم حرف می زدیم و بخصوص امروز دیگه  متوجه شدم و به قطعیت رسیدم که مامانم واقعاً "عزیزم " رو قبول داره و بسیار خوشحالم از این بابت

دلم برای دردونه ی قلبم تنگه،برای نگاه محجوبش،برای خنده های دلنشینش ، دلم حتی برای امنیتی که در کنارش پیدا میکنم تنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:27  توسط ملوسي  | 

راستش این چند روز حالم خوب نبود و بعد از برگشت از تهران مسموم شده بودم و سِرُم و ... خلاصه اینکه رو به موت بودم ، از دیروز عصری کمی حالم بهتر بود ولی دوست داشتم وقایع این چند روز رو اول به اطلاع "عزیزم" برسونم و بعد اینجا ثبتش کنم.

اول از ۴ شنبه بگم که ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم تهران و یه راست رفتیم پاساژ ونک و ناهار رو گامبرون خوردیم و تو همون فاصله با "عزیزم" صحبت کردم و کمی شارژ شدمو بعد هم رفتم آرایشگاه و بالاخره بعد از مدتها موهام رو مش کرم کردم.قشنگ شده و هرکی دیده تعریف کرده...

و بعدش هم رفتیم برای خرید شال و روسری که در کمال ناباوری م ا م و ر ی ن گ ش ت ا ر ش ا د واقعا خیلی بی خودی بهم پیله کردند،اولا که من اصلا آرایش نداشتم ،از نظر پوشش هم واقعا مشکلی نداشتم،یه مانتو سفید تنم بود  با یک شال سفید ،که کوتاه هم نبود ،بهشون گفتم شما خجالت نمی کشید به من تذکر میدید من که کوچکترین آرایشی ندارم و خلاصه خنده ام گرفته بود واقعا اینها چی فکر کردند که به من تذکر دادند و خانومه راحت گفت تو چشم بودید!همین!ولی کارت شناسائی خواست گفتم ندارم که دیگه خودشون هم ظاهرا فهمیدند الکی تذکر دادند فقط بهم گفتند برو تو یه مغازه مانتوت رو عوض کن و برو،چون یه مانتوی مشکی هم خریده بودم،تو همون فاصله که در جوار خواهران ...بودم مامانم تماس گرفت بعدش هم دوستم.

از دوستم بگم که تهران زندگی میکرد و من قبلا میرفتم خونه شون و به دلیلی شناختی که متاسفانه نسبت به همسرش پیدا کردم به هیچ وجه من و موری حاضر نبودیم بریم خونه شون،اون هم همش اصرار میکرد که بیائید خونه ما ولی خوب من به دوستم جریان رو نگفتم و نخواستم تو زندگیشون اختلاف بیفته ولی دلیلی برای رفتن به منزلشون دیگه نمیبینم،اون هم طفلکی اومد تو خیابون که مارو ببینه و هدیه ی تولدم رو با چند ماه تاخیر بهم بده ...

ویه سر هم رفتیم میلاد و یه جزئی خرید کردیم و چون خسته بودیم به خصوص موری که سردرد سدیدی داشت خیلی زود برگشتیم خونه ما و شب رو همونجا موندیم .

۵ شنبه هم رفتم مصاحبه ،نظرشون مساعد بود ولی باید بررسی کنم به دلیل دوری راه ،امروز هم از "عزیزم" سوال کردم که چیکار کنم گفت من نمیدونستم که انقدر راهش دوره و گفت اگه پیگیری کردند بگم که بعدا جواب میدم بهشون.با توجه به یه سری مسائل و تغییر و تحولات انتخاب رو میذارم به عهده ی "عزیزم"،چون هم با شرایط کاری تهران بیشتر آشناست و مطمئنا مسافت و مسائل دیگه رو هم در نظر میگیره ،تا ببینیم چی پیش میاد،حالا قراره "عزیزم" باهام صحبت کنه ،امروز که باهاش صحبت کردم خیلی خسته بود نازنینم،تو راه برگشت از شهرستان هم یک آن خوابش گرفته بوده و خدا خیلی رحم کرده بوده بهش،خدارو شکر میکنم که "عزیزم" سلامته خدا رو شکر خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم ،بارها گفتم وقتی خسته هستی رانندگی نکن ،مگه یه آدم چقدر توان داره آخه یکمی هم باید به فکر سلامتیش باشه .

در مورد کار چند جای دیگه هم درخواست دادم ولی هنوز نتیجه معلوم نیست.

امروز هم تو شرکت فعلیم سمت جدیدی بهم دادند ولی من که قرار نیست بمونم بنابراین زیاد فرقی نمیکنه(مسئولیت و پشتیبانی سخت افزاری و نرم افزاری وووووو)

جمعه صبح زود برگشتیم شهر خودمون چون موری سالگرد پدربزرگش بود ولی انقدر اتوبوس بین راه نگه داشت که دیر شد.

تهران که بودیم شبها تا دیر وقت با موری بیدار بودیم و صحبت میکردیم ،یک روز صبح هم قبل از اینکه برم مصاحبه خاله ام اومد وبرامون صحبونه خریده بود خدا حفظش کنه این خاله ام رو که واقعا گُل ِ

امروز صبح هم با موری گلم داشتیم در مورد پاره ای مسائل صحبت میکردیم که بحث به جاهائی کشید که دیدم چه سوء تفاهم هائی ایجاد شده...هنوز هم واقعا نمیدونم چرا!!نوشتم که یادم بمونه چقدر سخته بتونی تمام محبت و حسن نیتت رو به  دوست داشتنی ترین موجودات زندگیت ثابت کنی و حتی ته دلشون هم جور دیگه ای فکر نکنند و یا ناخواسته حرفی نزنی که رنجیده باشند،فقط خدا خودش گواهِ که چی میگم.

جمعه هم از ساعت ۴ بعد از ظهر تا ۹ خوابیدم و بعدش هم که با صدای اذان بیدار شدم فکر کردم اذان صبحه!،بعدش هم بابام تماس گرفت که اگه خستگیت در رفته آماده باش بیائیم بریم خونه دائیت،مهمانی رفتن همانا بعد از برگشت از ساعت ۱۲ شب حالم خیلی بد شد و شنبه هم که دیگه دکتر و سرم و ...

"عزیزترینم"قربونت برم من ، مهربونِ خسته یِ دوست داشتنی ِ من...همون که میدونی، به شیرینیه عسل

منتظر این لحظه هستم که ،مصداق این شعر باشه

            کنون رسید، وقت ِ آن

                     که آسمانِ مهربان

                          تمام ِ نقش ِ عشق را

                               به چشم ِ من کند عیان

 

 

پ.ن.۱ این خوابها چیه که من میبینم...پس کِی می خواهد تعبیر بشه من منتظرما خداجونم

پ.ن.۲ نوشته های همه تون رو خوندم امشب فقط فرصت نشد نظر بگذارم ،دوباره میام پیشتون،ممنون از تبریک روز زن و ممنون از دعاها و احوال پرسیهاتون یک دنیا ممنون،به کامنتهاتون همینجا جواب میدم

پ.ن.۳ احتمالا ۲۹ مرداد مامان و بابا برن سفر ،هنوز اکی نشده و در حال بررسی هستند...

میدونید چیه اصلا سفر از نظر من مهم نیست شوق و ذوق بابا برام جالبه و نقشه ی اروپا که هر شب مرورش میکنه!

 پاریس ، انگلیس ،سوئیس، ایتالیا، آلمان، اسپانیا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:0  توسط ملوسي  | 

سلام

روز زن و روز مادر و تولد حضرت فاطمه رو به همه تبریک میگم

۴ شنبه صبح با موری میرم تهران دانشگاه امیرکبیر تحویل پروژه داره و بعدش وقتمون آزاده کمی خرید دارم،۵ شنبه صبح هم باید برم برای مصاحبه .

"عزیزم" شنبه برای کارش رفته بود شهرستان چند دقیقه ای تلفنی صداش رو شنیدم ازم خواست براش دعا کنم من هم از شما می خواهم که براش دعا کنید،خودم هم این چند روزه همش "عزیزم" جلو چشممه و براش دعا میکنم و به طرز عجیبی دلتنگشم و کمی بی قرار ولی دارم ظاهرم رو حفظ میکنم...

به "عزیزم" میگفتم چندین شب بود که خوابش رو میدیدم و همچنان هم میبینم،دقیقا از زمانی که می خوابم تا وقتی که برای اذان صبح بیدار میشم و دوباره که میخوابم باز هم گاهی ادامه اش رو میبینم تا صبح ساعت ۷ که دوباره بیدار میشم...که"عزیزم" ازم خواست براش تعریف کنم ولی نشد!!حالا من کی می خواهم این همه خواب که قراره بعداً تعریف کنم روتعریف کنم خدا میدونه!!

این روزها اکثراً قسمت انفورماتیک هستم و با موری هستم و دارم مرور کارهای سخت افزاری رو که فراموشم شده میکنم،اسمبل کردن و ...

احتمالاً باید تا شنبه ازتون خداحافظی کنم.

شنیدن صدات حتی یک لحظه بخصوص تو این روزها برام غنیمته و به طرز عجیبی آرومم میکنه "عزیزم"،میدونم که تو هم بهتر از من نیستی ،دارم سعی میکنم با دلتنگیم ،ناخواسته ناراحتت نکنم ...

فرمانروای دلم چیزی نیست جز عشق ِ به تو که من را ناگزیر، وادار به فکر کردنِ شبانه روزی به تو میکند... 

پ.ن.۱ خوش به حال اونهائی که روز زن رو تبریک میشنوند

پ.ن.۲.خدا این موری را برای من و خانواده اش نگه داره ،دوستای گلم همه جوره براش دعا کنید

پ.ن.۳.در مورد پست قبلی و سفر اروپا اگه جور بشه و قرار رفتن باشه هم، من قرار نیست برم فقط مامان و بابا میرن،حدودا یکماه طول خواهد کشید در صورت قطعی شدن، بابا امروز رفتن تهران احتمالا تا فردا برنامه شون مشخص میشه.

پ.ن.۴ جالب بود برام که سفر آمریکا هم میشه رفت با ۱۸ میلیون تومان!!

پ.ن.۵ این روزهااحساس میکنم نیاز به توجه بیشتری دارم از طرف کسی که دوستش دارم اون هم کسی نیست جز "عزیزم"...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:59  توسط ملوسي  | 

سلام دوستان گلم

هفته ی نسبتاً شلوغی رو پشت سر گذاشتم،داره تغییر تحولاتی در کارم ایجاد میشه که امیدوارم خیر باشه،به احتمال زیاد هفته ی  آینده باید برای مصاحبه ی کاری برم تهران تا بعدش ببینم چی پیش میاد.رئیس انفورماتیک اینجا حسابی ازم تعریف کرده پیش رئیس انفورماتیک تهران و گفته من از هر لحاظ به خصوص از لحاظ اخلاقی تضمینش میکنم.من هم دوست دارم از این به بعد دیگه تو رشته ی خودم فعالیت داشته باشم.تلفنی با رئیس تهران صحبت کردم ولی قرار اصلی مونده برای هفته ی بعد.

در شرایط کاری بدی قرار دارم و حدسم تا حدی درست بود و رئیس جدیدم داره از حضور من در قسمتش سو ءاستفاده میکنه میدونید چطوری؟ فکر میکنه چون من کامپیوتر خوندم و قبلا در بخش انفورماتیک شرکتمون بودم و در حال حاضر هم، همه تو انفورماتیک با من آشنا هستند بخصوص صمیمی ترین دوستم(موری جونم) ،از این طریق می خواهد برای پرسنل خودش کلی کامپیوتر جدید بگیره ،اون روز علناً به دوستم گفت میدونم که شما به خانم ملوسی کامپیوتر میدید برای همین کامپیوتر خانوم ملوسی فعلاً تو قسمت قبلیش میمونه تا کامپیوتر جدید بدید بهش! ببینید چقدر آدم باید ضعف مدیریتی داشته باشه که بخواهد اینطوری به خواسته اش برسه!

درصورتی که واقعا الان انفورماتیک دستگاه جدیدی نداره که به بخش های دیگه بده،من هم گفتم من کامپیوتر نمی خواهم و اجازه نمیدم کامپوتر جدیدی بشخص دیگه ای بدهند،و کامپوترم رو عودت میدم انفورماتیک ببینم کی می تونه حرفی بزنه!

بگذریم از این رئیس های نالایق زیاد دیدم و عادت کردم ولی از طرفی احساس قدرت میکنم

ولی بارها به خاطر داشتن دوست های گلم بخصوص این دوستم که صمیمی ترین دوستم هست خداروشکر میکنم،آخه نمیدونید چقدر گُل ِ ،چقدر خانم و دوست داشتنیه هرچی بگم کم گفتم،ولی همین دوستم چند روزی هست فکرم رو به خودش مشغول کرده...چند روز پیش که بحث انتقالی من به تهران بود،دوستای دیگم اظهار ناراحتی میکردند که اگه برم دلشون تنگ میشه و میگفتند ملوسی نرو ،میکشیمت اگه بری و از اینجور حرفها،که یکدفعه همین موری گفت :"ملوسی داره از دست ماها میره تهران"!!فکرش رو بکنید انگار یه سطل آب جوش ریختند رو سرم اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی بعد دیدم که داره جدی میگه!! به این فکر میکنم چه کوتاهیی تو رفتارم باهاش داشتم که همچین فکری در موردم میکنه،منی که یه صبح تا ظهر نمی بینمش دلتنگش میشم!!منی که این همه مدت که فقط دلگرمیم تو محیط کارم خودش بوده چرا نتونستم حسم و بهش منتقل کنم،همش میگه آره دیگه میری تهران و پیش "عزیزت " مارو یادت میره،من نوع دوست داشتن هام متفاوته "عزیزم" رو یه طور دیگه دوست دارم و "موری" رو یه طور دیگه فقط جنس دوست داشتنم متفاوته،ولی شاید چون از "عزیزم" دور هستم عنوان میکنم دلتنگیم رو...

یکشنبه با "عزیزم" یک مختصر صحبت کردم شنبه اس م اس زدم ولی جوابش نرسیده بود ،که یکشنبه یه صحبت مختصری باهم داشتیم و بسی زیاد خوشحال شدم از شنیدن صداش ،و امیدوارم کارهاش هرچه زودتر به روال عادی برگرده.

و همون یکشنبه  با موری نازنینم رفتیم کنار دریاچه ، از اینکه خلوت بود  و از طبیعت و پیاده روی خیلی لذت بردیم،و یه آش دوغ هم خوردیم و برگشتیم خونه،راستش کمی دلم گرفت از اینکه ممکنه بعدها نتونم موری رو هر روز ببینم،ولی آدم ایزاد به هر شرایطی عادت میکنه ،مهم اینه که موری همیشه جزء بهترین دوستانم باقی میمونه ،چه بسا از دوستان دیگه ام که الان آمریکا هست و در ارتباطیم با دوست دیگه ام که الان کرج هست و هر روز تلفنی از حال هم باخبریم،خانواده هم که جای خودش رو داره و دلتنگی های خاص خودش،فعلا اتفاق خاصی نیفتاده ولی این فکرها همیشه باهامه و سعی میکنم در این موارد منطقی فکر کنم.

دیروز عصری یکی از دوستان و همکارهای قدیمی مادرم که ساکن مشهد هست اومده بود خونه ما،جریانش هم از این قرار بود که اتفاقی مادرم را تو خیابون میبینه و صحبت از همه جا و اینکه آقا پسرش قصد ازدواج داره و از اونجائی که مادرم هم با خانواده شون آشنائی داره یکی از دوستان  من رو بهش معرفی میکنه،خلاصه خانومه راجع به این قضیه دیروز با دخترش اومده بودند منزل ما  که عکس دوستم رو ببینند،که دیده شد و پسندیده شد...

منم دقیقا مثل اینکه دختر خودم رو می خواهم شوهر بدم کلی از خوبیهای دوست گلم گفتم،و کلی هم شرط و شروط گذاشتیم برای خواستگارش،این هم یه مدل خواستگاریه دیگه ،حالا خودشون آشنا بشن تا ببینیم چی پیش میاد البته بعید میدونم دوستم قبول کنه ،نه اینکه مورد بدی باشه ولی با شرایط دوستم زیاد سازگاری نداره

انشالله که خوشبخت بشه چون سزاوار یک زندگی فوق العاده خوبه...

دیشب بیشتر از یک ساعت با پدرم تو این سایت ها دنبال تورهای اروپا بودیم و پدرم داشتند گزینه ها رو بررسی میکردند،خوشم میاد از این روحیه ی گردشگریش...

امروز بعد مدتها ،فقط تو خونه بودم و به خودم رسیدم خیلی کیف داد

عصری هم با مامانم رفته بودم امام زاده برای همه تون دعا کردم،هرباری که میرم اونجا یاد خدابیامرز پدر "عزیزم"میفتم،مدتی قبل از اینکه فوت کنن قلبشون رو عمل کردند و من براشون نذر کرده بودم همین امام زاده و بعدش با "موری" رفتیم و نذرم رو بجا آوردم،ولی همون موقع گفتم سلامت که شدند اومدند شهر مون حتما خودشون هم بروند این امام زاده ،چون قرار بود بعدش بلافاصله بیان شهر ما که نیومدند و بعدش هم به رحمت خدا رفتند،برای همین با اینکه هیچ وقت ندیدمشون غیر از یک عکس هرباری که میرم امام زاده برای شادی روحشون دعا میکنم و گریه ام میگیره از اینکه نیستند...

پ.ن: امروز یه دعوت نامه ای از یکی از سایتها اومده بود که به عنوان معاون یکی از ...انتخاب شده بودم،برام جالب بود کلی هم اختیارات دادند بهم!!!

 

 

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم       تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

.....................................................................................................

آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او    گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا ، میرمت !

......................................................................................................................................

میمیرم برات میمیرم برات آخر یه روز من میشم فدات "عزززززززززززیییییییییییییییززززم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:45  توسط ملوسي  | 

سلام عزیزانم

این پست به درخواست دوستانی هست که میگن سبک نوشتاریت تغییر کرده و دیگه از خودت نمی نویسی،راستش اینکه چرا زیاد نمی نویسم دلیلش موجهه ولی می خواهم کمی از این روزهام براتون بنویسم.

از قبل از تعطیلات چند جائی برای تعطیلات دعوت شده بودیم که من تصمیم گرفته بودم نرم ولی با اصرار و خواهش "عزیزم" تصمیم گرفتم برم ولی متاسفانه نشد.چون پدرم آنفولانزا از نوع خیلی شدیدش گرفته بود و تمام بدنش درد میکرد و رانندگی هم نمی تونست بکنه و بعدش هم که حالش بهتر شد تصمیم گرفتیم بریم که بدلیل شلوغی بیش از حد جاده ها منصرف شدیم.

به این ترتیب شد که من اون چند روز تا نزدیک ۱۱ صبح خواب بودم و بعدش هم به کتاب خوانی پرداختم!!،حالا هر زمان ،وقت و حوصله باهم اجازه داد برگزیده ای از مطالب کتاب رو برای استفاده شما اینجا میگذارم.

تو تعطیلات و بعدش بنا به دلائلی خیلی نگرانِ "عزیزم" بودم ولی تلفنش خاموش بود چون اس م اس زدم جواب نمیداد.گفتم شاید تعطیلاته و خواسته خاموش باشه و به خودش استراحت بده !ولی یکشنبه دیگه واقعا نگران شده بودم و متاسفانه دستم به جائی بند نبود اینجور مواقع تنها فکری که به سرم میزنه که برم تهران البته اینم بگم "عزیزم" هیچ وقت من رو بی اطلاع نمیذاره و به هر طریقی باشه یه اطلاعی میده و یا اگه به هر دلیل بخواهد موبایلش رو خاموش کنه از قبلش میگه که نگران نباشم.

خلاصه من یکشنبه اکثر تلفنها رو جواب نمیدادم و برعکس همیشه چند تا شماره ی ناشناس بود که اون رو هم جواب ندادم فقط یکبار که دیدم همش تماس میگیره برداشتم ولی جواب ندادم و منتظر شدم خودش حرف بزنه که اون هم قطع کرد.ولی نزدیک ساعت ۵ عصر بود که یه شماره با کد تهران دیدم که جواب دادم و دیدم "عزیزمه"،گفت:"چرا تلفنت رو جواب نمیدی چند بار تماس گرفتم و هرچی الو الو گفتم جواب ندادی"،میگفت:"قبلا هم چند بار تماس گرفتم ولی موفق نشدم"،سیم کارتش سوخته بوده اون چند روزه ...

مامان اینها چند روزیه رفتند تهران، فکر کنم تا هفته بعد هم اونجا باشند به من هم گفتند اگه دوست داشتی بیا ولی هنوز تصمیم نگرفتم چیکار کنم. ...

یه معجزه ای دیدم از خداوند که نمی تونم بگم چیه!فقط بگم یک شب تا صبح تو بهت بودم و نمی تونستم بخوابم.فقط میگم قربون خدا برم با اون عظمتش که من رو جزو بنده های خوبش به حساب آورده،امیدوارم واقعا آنقدر لایق باشم و همیشه بنده ی خوبی براش باقی بمونم.

رئیسم اصرار داره یک مسئولیت دیگه بهم بده ولی من تمایلی ندارم و ممکن هست استعفا بدم ،البته نه اینکه نسنجیده، میرم و شرایط رو از نزدیک میبینم ،می سنجم و بعد تصمیم میگیرم،شاید هم انتقالی به تهران، با توجه به نیاز اون واحد اگه پیشرفتی توش باشه امیدوارم که دزست بشه.چون دوست دارم تو زمینه ی رشته ی تحصیلی خودم کار بکنم.

زبان رو مدتی هست شروع کردم و دارم مطالعه میکنم و می خواهم یکمی که بیشتر یاد گرفتم معلم خصوصی بگیرم.روزهائی که سرم خلوتتره و حالم بهتره بیشتر می خونم و واقعا از خوندنش لذت میبرم.

"عزیزم" یه خوابی دیدم دقیقا همون شبی که قبلش کلی با هم صحبت کردیم که هم خودش خوب بود و هم تعبیرش خیره،حتما بعدا برات تعریف میکنم. دلتنگم دلتنگه دلتنگه دلتنگ....

ای خدا خیلی با عظمتی خیلی بزرگی هر اون چیزی که میبینم مسبب توئی، خدایا نهایت امیدم توئی ،من رو ببخش بخاطر شکایت هام،من هم هرکسی بهم بدی کرده خواسته یا ناخواسته بخشیدم،تو هم من رو ببخش و آرزوهامون را مستجاب کن یا مجیب الدعوات یا قاضی الحاجات

پ.ن.۱ : یا امام زاده ...قربونت برم، قربونه کرمت قربون مهربونیت ...تا آخر عمرم کوچیکتم فقط خودم و خودت میدونیم چی شد،شاید در آینده به "عزیزم" گفتم که چی شده...و از اون روز من امیدوارتر از قبلم...

 پ.ن.۲:اینم بگم که تک تکتون تو ذهنم بودید و براتون دعا کردم

پ.ن.۳: اگه جوابی لازم بود تو کامنتها جوابتون رو  میدم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط ملوسي  | 

تو چشم تو یه حادثه است که از ستاره سر تره

نجابتی تو چشماته که آبروتو می خره

خاطره هام مال خودم

تموم شعرام مال تو

اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

هر نفس هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

من و ببر به شهر عشق گلایه هاتُ  خط بزن

تو آرزویِ آخری، اگه پر از مصیبتی لبات و هدیه کن به من تو آبرو مو می خَری

یه نیمه جونهِ زخمیم بیا بیا نفس بده

نفس توئی هوا توئی، قابِ چشاتُ  وا کُن و ستاره ها رو پَس بده که مالک صدام توئی

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

هر نفس، هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی

 

صدای پای اشک، آرام آرام بر گونه های چشم،می لغزد و نگاه، بیگانه پلک می زند، من ماندم و تو، آن گونه های خیس، انگار که این بهار، نشکفته، بی سایه می رود.....سایه ام باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:39  توسط ملوسي  | 

 

سلام

 

این فال این هفته ی من هستش،همیشه برای سرگرمی می خونمش و اعتقادی ندارم بهشون اصلا، ولی این دفعه واقعا فال خودم حیرت زده ام کرد! هرچی که هست، از نوشتن معافم کرد و حرف دلم رو زد!

 

جمالت آفتاب هر نظر باد       ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

مبارک باد شما را چشم معشوق شناس ! دل عاشق و روانی که پیوسته به وصال محبوب می اندیشد . مبارک باد زبانی که پیوسته برای دعای معشوق می گشاید و در انتظار کسب کمال است . شما برادر و خواهر گرامی ما ! چه خوش قلب و چه سعادتمندید که سلامتی ، شادابی و موفقیت و کمال معشوق را می طلبید و زبانتان زبان دعاست نه نفرین . هر چند ممکن است گاهی هم محبوب آنگونه که باید به شما توجه نکند ؛ اما آفرین بر شما که همیشه چشم انتظار وصال محبوب و زندگی بهتری نسبت به دیروز هستید .

 

اینم فال "عزیزم"

از در خویش خدایا به بهشتم مفرست     که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

ظاهراً فردی قانع به نظر می رسید . اما عملا دنبال بهترین های دنیا هستید این همت عالی هیچ اشکالی ندارد . فقط توجه داشته باشید که عمر همه ما در حال گذر است ، به همین جهت باید هم خواست های شما محدودتر شود و هم برای رسیدن به آن خواستها خلوص بیشتری داشته باشید . شما به یک همدم همدل باید قناعت کنید و توجهتان را برای جلب رضایت او و هماوایی با او معطوف نمایید . آنچه را که هم اکنون دارید بحمدالله کم نیست ، اگر قدر همان را بدانید و درست ترین بهره برداری از آن را بنمایید توفیق ظاهری و باطنی شما چند برابر خواهد شد . تاکید مجدد بر خلوص شما در ارتباط با پروردگار است چرا که این ارتباط دوستانه ، کلید حل همه مشکلات و خواسته های شماست .

 

     بی تو و عشق ِ تو بودن

            بی تو حتی زنده بودن

                 بی هدف نفس کشیدن

                     بی تو خوب ِ من محاله 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط ملوسي  |