ندا با چشمان باز مُرد .. شرم بر آنهایی كه با چشمان بسته زندگي می کنند
اصل 27قانون اساسي: تشكيل اجتماعات و راهپيماييها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است
بالاخره از خونه قبلی هم رفتیم ...خوشحال بودم که یه سری صحنه ها دیگه از جلو چشمام نمیگذره و مجبور نیستم هر وقت اومدم خونه زوم کنم رو یه جای خاصی که یه عزیزی نشسته بوده و حالا نیست...
تصور کن در همین حین که داری وسایلهات رو جابجا میکنی چشمت بیفته به یکی از ایمیل هات که پرینت گرفته بودی از یه راه دور...از خارج از ایران , و اونموقع خوندنش برات نوید بخش بوده و حالا با خوندنش غم عالم چند باره بریزه تو دلتو گریه و گریه امونت نده...عکسایی که برای خودت نگه داشتی و دوباره چشمت بهش بیفته و هزاران حرف نگفته....
دور و برت پر از آدمایی هستند که می خواهند تورو به هر بهانه ای بکشونن سمت خودت ولی تو کوری و انگار نه انگار کسی برات وجود داره...
ولی جدای همه ی اینها دارم زندگی میکنم و روزهای پر ماجرایی در زندگیم تو این مدت 6 ماه برام رقم خورده و اتفاقها و سفرهایی که شاید خیلی ها آرزوش رو دارند. نمی خواهم ناشکری کنم ولی برای من همه ی این اتفاقات در حکم اینه که بتونم رو پاهای خودم بایستم و کم نیارم...بخودم میگم مگه چی میشد که خدا...اگه می خواست میشد ...چرا نخواست...شاید غیر از خدا کسای دیگه هم نخواستند...نمیدونم...
شب اول جابجایی به خونه جدید دوست داشتم برگردم خونه قبلی بخوابم با مخالفت بقیه روبرو شدم.ولی حتما می خواهم چند روز که بگذره اینکارو بکنم برم اونجا و چند شبی برای خودم تنها باشم.میگفتن شب اول که تو خونه جدید می خوابی هر آرزویی کنی برآورده میشه! من نمیدونستم ولی نمیدونم چرا اونشب بعد از مدتها باز یه چیزای تکراری ...یه آرزوهای تکراری از دلم گذشت!!!چون قصد کرده بودم دیگه هیچ وقت آرزو نکنم...
روزها داره میگذره این روزها دلتنگ لادی هستم که رفته امریکا ولی خوبیش اینه که روکی از امریکا اومده باز هم کمی سرم گرمه , موری هم که طبق معمول همراه و دوست نازنین همیشگی من هستش و روزی هزار بار خدارو شکر میکنم بخاطر داشتنش....
خانواده هم همه جوره رعایت من رو میکنند و کاری باهام ندارند.
دلم برای دوستای وبلاگیم و نوشته هاشون هم خیلی تنگ میشه .تا فرصتی پیش میاد به همه تون سر میزنم.
دوستتون دارم
خدا بهمراهتون
حرف برای گفتن زیاد دارم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا مثل سابق نمی تونم بنویسم...
دلم برای نوشتن تنگ شده ولی بازم نمی تونم بنویسم....
پ.ن :دیروز بعد از مدتها تو بغل مامانم گریه کردم و بازم خیلی راحت از عشقی که تو وجودم بوده و هست براش حرف زدم و مثل همیشه درکم کرد و من را تسلی بخشید....مادرم ممنونم که بعد از همه ی این مسائل بازم فهمیدی من را
مرسی بابت همه ی مهربونیاتون
دیروز از تهران برگشتم ...۵ شنبه رفتم کرج برای دیدن لادی بعدش هم فرودگاه و دوباره به خواست لادی برگشتم خونه شون که خوانواده اش کمتر احساس دلتنگی کنند...با این شرایطم باید با اونها صحبت میکردم و دلداری هم میدادم بهشون....میدونید که چقدر سخت بود برام ولی موفق بودم گویا...با نهایت دلتنگی ازش جدا شدم.الانم به سلامتی رسیده آمریکا و در کنار همسرش ِ .میگفت اینجا جای تو خالیه که بری تو فروشگاهاش و همش خرید کنی.
جمعه تا ۱ شنبه هم تهران بودم و وقت مشاور داشتم.الان هم حالم خوب نیست همش سرفه میکنم.
راستی فردا تولدمه ولی هیچ حس خاصی ندارم.دوستانم کادوهای تولدم رو امروز بهم دادند...
چهارشنبه سوری را هم پیشاپیش به همتون تبریک میگم.
سلام
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده برای شماها...
من به نوشتن نیاز دارم و به شنیده شدن...اون هم تنها اینجا برام مقدور این روزها ولی این رو هم از خودم دریغ میکنم...
مرسی از همه تون که به فکرم هستید..انقدر اتفاق تو این مدت برام افتاده که قابل گفتن نیست...
فقط برای اینکه بدونید و دیگه سوال نکنید میگم که رابطه ی من و "عزیزم" تموم شد...شاید تو باور من هنوز تموم نشده ولی....نپرسید چرا و چطور دوست ندارم در موردش صحبتی بشه فقط میدونم که من خیلی مظلوم واقع شدم خیلی...
اگه امشب اینجام برای اینکه لادی آخر هفته داره میره آمریکا و این برام خیلی درد آوره...خیلی...احساس تنهایی میکنم موری باهام هست ولی انقدر طفلکی درگیر کار و بار خودش ِ که عملا وقت زیادی برای با هم بودن نداریم...تو خونه هم که هیچی تقریبا دیگه کسی باهام کاری ندارهُ ...خانواده ام نجیبتر از اونی هستند که حتی خودم فکر میکردم...
تصمیماتی دارم برای زندگیم میگیرم تنهای تنها...اگه همین الان بخوام برم کانادا یا ...برام مهیاست قصد هم دارم برم ولی تنها...اینطوری سبکترم...ظاهرم آرومتر از همیشه هست ...دیگه نباید کسی ناراحت من باشه و تنها چیزی که آرومم میکنه این روزها رفتن ِ ...عید هم می خواهم برم یه جایی اگه بشه یه بررسی بکنم .خانواده ام هم میخواهند بروند تایلند ولی من باهاشون نمیرم بنا بر دلائلی...حدود ۲ ماه پیش اگه اشتباه نکنم رفتم دبی تصمیماتی داشتم که بنا بر دلائلی تغییر کرد .
بدون اینکه به کسی حتی دوستانم بگم استعفا دادم ولی مدیرم تائید نکرد ...گویا متوجه وضعیت من شده بود گفت تا عید صبر کن...حالا اون مدیرم عوض شده.نمیدونم بعد عید چی پیش میاد...تهران دارم میرم پیش یه مشاور شاید کمکم کنه حالم بهتر شه امیدوارم نتیجه بده .
- چقدر سه نقطه زیاد استفاده کردم چاره ای نبود....معذرت
- غلطهای املایی من رو هم ببخشید حوصله درست کردنش رو ندارم فقط خواستم بنویسم
مراقب خودتون باشید و در پناه خدا
امیدوارم همگی سلامت باشید.
مرسی از احوال پرسی هاتونُدلم برای همیگیتون تنگ شده... بنا به دلائلی فعلا نمی تونم بنویسم.امیدوارم بزودی برگردم.اگه یادی از من کردید برای من و بخصوص "عزیزم"دعا کنید.
خدانگهدار همگیتون
سلام
اميدوارم همگي خوب باشيد
مرسي از اينكه حالم رو مي پرسيد.اين روزها حالم زياد خوب نيست.همش يه پام دكتر رفتنِ ...دیروز صبح هم همینکه از خواب بیدار شدم دیدم نمی تونم رو پاهام وایستم سَرَم شدیدا گیج میرفت،گفتم یه چیزی بخورم درست میشم نمی خواستم تو خونه هم کسی متوجه بشه به اجبار پاشدم رفتم اداره،محل کارم طبقه سومه اومدم برم بالا مجبور شدم نرده هارو بچسبم و برم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه که نمی تونستم تعادلم رو نگه دارم بدون اینکه به دوستام بگم رفتم بهداری فشارم رو بگیرم که دیدم بله اوضاع بدجوری وخیمه ،از خانم پرستار اجازه گرفتم برگردم قسمتم به رئیس بگم دوباره برم سِرُم بزنم که اجازه نداد گفت مسئولیت داره برام همین الان باید بزنه برام،تو حالت دراز کش هم همین سرگیجه رو داشتم،خلاصه تا عصری بساطی داشتم رئیسم هم گفت حالت معلومه خیلی بدِ برو خونه که قبول نکردم و ترجیح دادم سرکار باشم تا تو خونه کسی متوجه بشه ،گفتم تا عصری حتما بهتر میشم،تا می تونستم هم خودم رو بستم به خوراکیهای شیرین و شور...الان که دارم می نویسم بهترم ولی دوباره یدفعه ای حالم باز بد میشه ...نوار قلبی هم گرفتم گفت فعلا اکو لازم نیست و مشخصه از استرس ِ ولی اگه خوب نشدی چند هفته دیگه بیا...خلاصه اینکه انگار راستی راستی رفتنیم...دیروز همش فکر میکردم می خواهم سکته کنم!!!
بی معرفت نیستم به خدا همه تون رو هم دوست دارم اگه نمی تونم بنویسم یا بهتون سر بزنم بدونین اوضاعم درست نیست والا من دلم به شماها و این وبلاگ خوشه...مواظب خودتون باشید
با اجازه تون کامنتدونی رو میبندم دلم نمی خواهد برای همچین پستی مجبور بشید کامنت بذارید.
مصلوب ِ عشق ِ تو منم
