تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

يکي بود يکي نبود وقتي خورشيد طلوع کرد از پشت پنجره در
کلبه اي قديمي،شمع سوخته اي را ديد که از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود
به او پوزخندي زد و گفت:
ديشب تا صبح،خودت را فداي چه کردي؟
شمع گفت:
خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشيد گفت:
همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:
يک عاشق براي خوشنودي معشوق خود همه کار مي کند و براي کار خود
هيچ توقعي از او ندارد زيرا که شادي او را شادي خود مي داند
خورشيد به تمسخر گفت:
آهاي عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آيي،دوست داري که چه
چيزي شوي؟ شمع به آسمان نگريست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشيد با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:
آري شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و
شب پروانه را سحر کنم،خورشيد خشمگين شد و گفت:
چيزي بشو مانند من تا که سالها زندگي کني،نه اين که يک شبه نيست و نابود شوي!
شمع لبخندي زد و گفت:
من ديشب در کنار پروانه به عيشي رسيدم که تو در اين همه سال زندگيت به آن
نرسيدي…من اين يک شب را به همه زندگي و عظمت و بزرگي تو نمي دهم.
خورشيد گفت:
تو که ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه مي کني؟
شمع با چشماني گريان گفت:
من از براي خودم گريه نمي کنم،اشکم از براي پروانه است که فردا شب در آن همه
ظلمت و تاريکي شب چه خواهد کرد و گريست و گريست تا که براي هميشه آراميد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 23:38  توسط ملوسي  | 

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عکس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي کهکشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يک شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بکني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:49  توسط ملوسي  | 

سلام

امیدوارم همگی شاد و سلامت باشید.اینجا تنها جایی بود که احساس آرامش بهم دست میداد ولی این روزا حتی فرصت اینجا اومدن هم ندارم.مستقل بودن کمی سخته ...روزها داره میگذره و من دارم با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم.

بازم مثل همیشه زود باورم و هر کی هرچی میگه باور میگه باور میکنم.

من همچنان خوش باورم به قولهایی که بهم داده میشه و همچنان منتظر ....

دلم مثل همیشه فقط یک نفر را می خواهد که نیست و فرسنگها ازش دورم.

یه وقت آزاد می خواهم که به همه دوستانم  سر بزنم.دلم برای همگیتون تنگه

بخدا میسپارمتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:20  توسط ملوسي  | 

سلام

امیدوارم همگی خوب باشید.خیلی دلم برای وبلاگ هاتون تنگ شده ولی کار جدید مانع از این میشه که راحت بهتون سر بزنم.فکر کنم تا 1 ماه دیگه راه بیفتم.

خانواده هم دیروز برگشتند ،هنوز ندیدمشون...امروز میرم شهرم و شنبه برمی گردم.

ایام سوگواری را به همه تسلیت میگم.

درپناه خدا باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:18  توسط ملوسي  | 

سلام دوستان گلم

من دیروز از سفر برگشتم.سفر خیلی خوبی بود با تجربه های زیاد.مخصوصا سنگاپور که خیلی از نظر من خوب بود.خانواده ام هنوز برنگشتن ایران. تا ۱۸ شهریور بر میگردند انشالله.

امروز هم اولین روز کاریم در تهران هستش.محیط خوب و دوستانه ای داره ولی کمی سخته چون خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم.از ساعت ۹ تا ۶ بعد از ظهر سر کار هستم.الان یه زمان کوتاهی برا استراحت داشتم که گفتم بیام و چند خطی بنویسم.دلم برای همکارهای قدیمیم و بخثصوص دوست عزیزم موری تنگه..بخصوص اینکه تو سفر هم با هم بودیم.

فعلا همین.مراقب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط ملوسي  | 

سلام به همه دوستای گلم

فردا ساعت ۱۹:۵۵ پرواز به کووالا دارم.یکمی سرماخوردگی دارم که امیدوارم مشکلی پیش نیاد.هنوز کارام رو انجام ندادم.خانواده هم نیستند حس جالبی ندارم...شدیدا هم کسر خواب دارم.حس های عجیب و غریب البته مانوس برای من هم طبق گذشته وجود داره.اگر کسی کار خاصی اونجا داشت و یا چیزی لازم داشت بی تعارف حتما بهم بگه.در هر صورت سفر ِ با مسائل خودش ، هر بدی دیدید حلال کنید.

با آرزوی سلامتی برای همه ی دوستان با معرفت و مهربونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط ملوسي  | 

سلام دوستای گلم

امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید.روزها گاهی به سرعت و گاهی خیلی کند میگذره و اینها همش بستگی به شرایط روحی من داره .ولی در کل زندگی جریان داره با اتفاقاتی که هر لحظه به وقوع می پیونده.خانواده ام سفر ۴۰ روزشون آغاز شد.از دیروز من تنها شدم .هفته آینده هم اگر خدا بخواهد میرم مالزی و سنگاپور.این سفر ۲ منظوره هستش هم سیاحتی هم پژوهشی.متاسفانه این آنفولانزای خوکی هم این روزها رو به افزایش بخصوص در کشورهای آسیای شرقی برای همین یکمی نگرانی دارم از این بابت ،ولی به هر صورت قصدم رفتن هست.یار همیشگی من موری در این سفر همراه من خواهد بود.اونجا هم فامیل مالزیایی داریم که قرار است هماهنگ شیم باهاشون فقط باید کمی به زبان انگلیسی مسلط تر باشم.

یه وبلاگی بود چند سال یش که دوستای مشترک می شناختیمش ،دختری بنام رها که وبلاگش رو حذف کرد و دیگه خبری ازش نشد.از اونجایی که آیدی مسنجر همدیگه رو داشتیم اتفاقی همدیگه رو دیدیم و کلی صحبت و متوجه شدم که نامزد کرده و همین تابستان هم جشن عروسیش هست و میاد ایران.و عکس همدیگه رو هم دیدیم و کلی ذوق کردیم.از زندگی جدیدش خیلی راضی بود.برام جالب بود که حتی تو دنیای مجازی هم می تونه همه چی واقعی باشه.برای رها و همه ی دوستان گلم بهترینها رو از خداوند ممنان خواستارم.

اگر کسی اطلاعات جامعی در مورد مالزی و سنگاپور داره خوشحال میشم در اختیارم بگذاره.

همگی را بخدا میسپارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:7  توسط ملوسي  | 

چه آرام در خود شکستم

چه دلتنگ تنها نشستم

نشستم به هوای تو من

با تو آرامم پس از این به خدا

گریه نکن دل بی‌تاب از بی‌خبری

شکوه نکن تن رنجور از در به دری

ای وای

با من و دل تو بگو چه گذشت؟

با دل زار و شکستهی من؟

پر بکشد به هوای تو آه،

کی برسد تن خستهی من

چه سازد دل تنگ  دیدار؟

چه گوید با عکس دیوار؟

نشیند به هوای تو دل

تا که بازآیی گل گمشدهام

گریه نکن دل بیتاب از بیخبری

شکوه نکن تن رنجور از در به دری

ای وای…

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:49  توسط ملوسي  | 

 

ندا با چشمان باز مُرد .. شرم بر آنهایی  كه با چشمان بسته زندگي می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:51  توسط ملوسي  | 

  آبی آسمان و خدا.آنرا میبینم و میدانم که نیست.او را نمیبینم و میدانم که هست .

 

اصل 27قانون اساسي: تشكيل اجتماعات و راهپيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:49  توسط ملوسي  |