تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

گاهی فشار زندگی بقدری زیاد میشه که نیاز پیدا می کنی خارج از محیط زندگیت جائی باشه که سبک بشی،برای اینکه از این عالم بزرگی بیرون بیائی و اجازه بدی ضمیر بچه گونه ات بروز پیدا کنه،بتونی اون چیزی که همیشه نیستی باشی ،راحت احساساتت رو بیان کنی ،راحت گله کنی،راحت بخندی و کلا فارغ از اون چیزی که تو دنیای بیرونت هستی باشی و اجازه بدهی دنیای درونت بروز پیدا کنه.

گاهی تو زندگی واقعیت با اینکه دور و برت شلوغه و دوستان صمیمی هم داری ولی به هر دلیلی نتونی حرف دلت رو براشون بزنی،یا  نخواهی مسائل خصوصی زندگیت رو براشون بازگو کنی.

تجربه تو زندگی خیلی مهمه،کسانی هستند که مسائلی را تجربه کرده اند که تو نکردی،راههائی رو رفتند که نرفتی،پس شاید بتونی جائی از تجربه ی دیگران استفاده کنی،یا شاید بعضی از نظرات و گفته ها مرهمی باشه روی زخمت و گاهی هم نمک باشه روی زخمت!ولی به هر حال دوست داری بشنوی.

تصمیم گیری با خود تو هست،باید قادر باشی بین شنیده ها خیر و صلاحت رو تشخیص بدهی،و در نهایت باید مستقل عمل کنی.

من اینجا رو برای همین انتخاب کرده بودم.

هیچ کس نمی تونه قضاوت درستی تو رابطه ی یک زوج داشته باشه،همه ی صحبت ها بر اساس گفته هاست و حدس و گمان هست.

من اینجا فقط حرفهای دلم رو میزنم و از کسی نظر نخواستم مگر در موارد عمومی،چنانچه در دنیای واقعیم هم خودم تصمیم گیرنده هستم. نه اینکه آدم لجبازی باشم ،اصلا ولی به حدی از بلوغ فکری رسیدم که بتونم انتخاب کنم.

در مورد سوالهائی هم که ازم در موارد خاص شده و شخصی بوده جوابی ندادم.

ولی تصمیم گرفتم بنا بر دلایلی ،یه جائی برای نوشته های احساسی خودم خارج از اینجا در نظر بگیرم تا من یا "عزیزم"مورد قضاوت واقع نشیم.

گاهی بعضی نظرات واقعا مرهمی هست برام و گاهی ...

من خیلی از کسانی که اینجا باهاشون آشنا شدم واقعا برام قابل احترام هستند و از توجه شون ممنونم،اما کسانی که براشون به هر دلیل خوشایند نیست لطفا دیگه اینجا سر نزنند.ممنونم

"عزیزم" هر روز و هرشب برای آرامشت دعا میکنم و از خداوند می خواهم به همه ی خواسته هات برسی

 
،

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:25  توسط ملوسي  | 

سلام این پست اختصاصی برای "عزیزمه"،تو رو خدا براش خیلی دعاکنید تا مشکلش حل بشه،میگفت ۳ هفته است که خواب نداره ، نهایت آرزوم اینه که همیشه سلامت باشه،شاید کسی نتونه  عمق احساس من به "عزیزم" رو متوجه بشه،میگن آدمها خودخواهند ،اول خودشون رو می خواهند بعد دیگران،ولی من با اطمینان میگم اول "عزیزم" ،بعد خودم،فکر کنم برای کسانی که سرگذشتم رو خوندند ثابت شده باشه،من با تمام وجودم "عزیزم" رو دوست دارم،

برای "عزیزم":

دلشوره هام بی خود نبود،اون روز تو خواب نمیدونم که چی شد که یک دفعه نصف شب از خواب پریدم و بی اختیار شروع کردم برات آیت الکرسی خوندن!

فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم...

برات خیلی دعا میکنم.توکلت به خدا باشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط ملوسي  | 

امنیت اجتماعی!

تلویزیون داشت دوربین مخفی از شرکت ها و استخدام منشی خانم،که از یک بازیگر خانم برای اینکار کمک گرفته اند،را نشون میداد.

آدرس جائی دیگه ای نوشته شده وقتی تماس میگیرند جای دیگه ای هست!

چرااا!واقعا چرا؟آخه یه دختری که می خواهد کار کنه حداقل به این بلوغ فکری رسیده که تشخیص بده چه نوع کاری مناسبش هست،چرا برای کار کردن تن به هر کاری میدهند.آقا:"باید قبلش آموزش ببینی"،دختر:" باشه کجا"؟،آقا:" آموزش تو منزله "

دختر تو خیابون ایستاده هر ماشینی رد میشه جلو پاش نگه میداره،جالبتر اینکه بعدش باهاشون مصاحبه میکنن ،یکیش برگشته میگه من دیدم اون زانتیا مزاحمشه منم جای داداشش خواستم کمکش کنم!! ا ا ا این دیگه از اون یکی هم بدتره حداقل اون یکی قبول داره که مزاحم شده ولی این یکی شده دهقان فداکار! بگو آخه به تو چه شدی دایه مهربان تر از مادر

ما کجا داریم زندگی میکنیم! اینه مملکت اسلامی،اینه امنیت اجتماعی...

حالم از این دختر پسرای اینچنینی بهم می خوره،خانواده ها چه اشتباهی تو تربیت این جور بچه ها کردند که نتیجه اش شده این!چرا بجای اینکه گ ش ت ا ر ش ا د راه بیفته تو خیابون بگه این رو نپوش، موها تو بذار تو و عقده های یه مشت م ا م و ر روانی رو خالی کنه،نمیان هزینه کنن و وقت بذارن برای ایجاد انگیزه در جوونها و الگو های رفتاری مناسبی بوجود بیارن،که جوانها اینطوری بی هویت بار نیان،واقعا این جوانها قراره تشکیل خانواده بدهند در آینده و سرپرست یک خانواده باشند!!!

وا مصیبتا....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط ملوسي  | 

سلام

تولد حضرت زینب برهمگی مبارک

یه جشنی به همین مناسبت دعوت هستم،تا یک ساعت دیگه دارم میرم خونه که آماده بشم،بعدش میام به تک تکتون سر میزنم و گزارش میدم

حضرت زینب من رو خواسته گویا! چرا ؟چون صاحبخونه که من رو دعوت کرده هرسال میان مولودی خونه عموم اینها، هم مامان رو دعوت کردن و هم گفتن که اون دخترشون که مکه بودند هم تشریف بیارند

این یعنی اینکه حضرت زینب من رو خواسته مگه نه؟؟؟

پ.ن .۱راستی مرسی از احوال پرسیتون دستم خوبه

پ.ن.۲ یه راستیه دیگه بی معرفتها رو میگیرن....چرا به خودت گرفتی تو که بی معرفت نیستی نههههه؟

پ.ن .مهمممممممممم.دلم برای "عزیزم" خییییییییلی تنگ شده(اگه نمیگفتم خفه میشدم)

فعلا خدانگهدارتون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:47  توسط ملوسي  |