تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام دوستان گلم

هفته ی نسبتاً شلوغی رو پشت سر گذاشتم،داره تغییر تحولاتی در کارم ایجاد میشه که امیدوارم خیر باشه،به احتمال زیاد هفته ی  آینده باید برای مصاحبه ی کاری برم تهران تا بعدش ببینم چی پیش میاد.رئیس انفورماتیک اینجا حسابی ازم تعریف کرده پیش رئیس انفورماتیک تهران و گفته من از هر لحاظ به خصوص از لحاظ اخلاقی تضمینش میکنم.من هم دوست دارم از این به بعد دیگه تو رشته ی خودم فعالیت داشته باشم.تلفنی با رئیس تهران صحبت کردم ولی قرار اصلی مونده برای هفته ی بعد.

در شرایط کاری بدی قرار دارم و حدسم تا حدی درست بود و رئیس جدیدم داره از حضور من در قسمتش سو ءاستفاده میکنه میدونید چطوری؟ فکر میکنه چون من کامپیوتر خوندم و قبلا در بخش انفورماتیک شرکتمون بودم و در حال حاضر هم، همه تو انفورماتیک با من آشنا هستند بخصوص صمیمی ترین دوستم(موری جونم) ،از این طریق می خواهد برای پرسنل خودش کلی کامپیوتر جدید بگیره ،اون روز علناً به دوستم گفت میدونم که شما به خانم ملوسی کامپیوتر میدید برای همین کامپیوتر خانوم ملوسی فعلاً تو قسمت قبلیش میمونه تا کامپیوتر جدید بدید بهش! ببینید چقدر آدم باید ضعف مدیریتی داشته باشه که بخواهد اینطوری به خواسته اش برسه!

درصورتی که واقعا الان انفورماتیک دستگاه جدیدی نداره که به بخش های دیگه بده،من هم گفتم من کامپیوتر نمی خواهم و اجازه نمیدم کامپوتر جدیدی بشخص دیگه ای بدهند،و کامپوترم رو عودت میدم انفورماتیک ببینم کی می تونه حرفی بزنه!

بگذریم از این رئیس های نالایق زیاد دیدم و عادت کردم ولی از طرفی احساس قدرت میکنم

ولی بارها به خاطر داشتن دوست های گلم بخصوص این دوستم که صمیمی ترین دوستم هست خداروشکر میکنم،آخه نمیدونید چقدر گُل ِ ،چقدر خانم و دوست داشتنیه هرچی بگم کم گفتم،ولی همین دوستم چند روزی هست فکرم رو به خودش مشغول کرده...چند روز پیش که بحث انتقالی من به تهران بود،دوستای دیگم اظهار ناراحتی میکردند که اگه برم دلشون تنگ میشه و میگفتند ملوسی نرو ،میکشیمت اگه بری و از اینجور حرفها،که یکدفعه همین موری گفت :"ملوسی داره از دست ماها میره تهران"!!فکرش رو بکنید انگار یه سطل آب جوش ریختند رو سرم اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی بعد دیدم که داره جدی میگه!! به این فکر میکنم چه کوتاهیی تو رفتارم باهاش داشتم که همچین فکری در موردم میکنه،منی که یه صبح تا ظهر نمی بینمش دلتنگش میشم!!منی که این همه مدت که فقط دلگرمیم تو محیط کارم خودش بوده چرا نتونستم حسم و بهش منتقل کنم،همش میگه آره دیگه میری تهران و پیش "عزیزت " مارو یادت میره،من نوع دوست داشتن هام متفاوته "عزیزم" رو یه طور دیگه دوست دارم و "موری" رو یه طور دیگه فقط جنس دوست داشتنم متفاوته،ولی شاید چون از "عزیزم" دور هستم عنوان میکنم دلتنگیم رو...

یکشنبه با "عزیزم" یک مختصر صحبت کردم شنبه اس م اس زدم ولی جوابش نرسیده بود ،که یکشنبه یه صحبت مختصری باهم داشتیم و بسی زیاد خوشحال شدم از شنیدن صداش ،و امیدوارم کارهاش هرچه زودتر به روال عادی برگرده.

و همون یکشنبه  با موری نازنینم رفتیم کنار دریاچه ، از اینکه خلوت بود  و از طبیعت و پیاده روی خیلی لذت بردیم،و یه آش دوغ هم خوردیم و برگشتیم خونه،راستش کمی دلم گرفت از اینکه ممکنه بعدها نتونم موری رو هر روز ببینم،ولی آدم ایزاد به هر شرایطی عادت میکنه ،مهم اینه که موری همیشه جزء بهترین دوستانم باقی میمونه ،چه بسا از دوستان دیگه ام که الان آمریکا هست و در ارتباطیم با دوست دیگه ام که الان کرج هست و هر روز تلفنی از حال هم باخبریم،خانواده هم که جای خودش رو داره و دلتنگی های خاص خودش،فعلا اتفاق خاصی نیفتاده ولی این فکرها همیشه باهامه و سعی میکنم در این موارد منطقی فکر کنم.

دیروز عصری یکی از دوستان و همکارهای قدیمی مادرم که ساکن مشهد هست اومده بود خونه ما،جریانش هم از این قرار بود که اتفاقی مادرم را تو خیابون میبینه و صحبت از همه جا و اینکه آقا پسرش قصد ازدواج داره و از اونجائی که مادرم هم با خانواده شون آشنائی داره یکی از دوستان  من رو بهش معرفی میکنه،خلاصه خانومه راجع به این قضیه دیروز با دخترش اومده بودند منزل ما  که عکس دوستم رو ببینند،که دیده شد و پسندیده شد...

منم دقیقا مثل اینکه دختر خودم رو می خواهم شوهر بدم کلی از خوبیهای دوست گلم گفتم،و کلی هم شرط و شروط گذاشتیم برای خواستگارش،این هم یه مدل خواستگاریه دیگه ،حالا خودشون آشنا بشن تا ببینیم چی پیش میاد البته بعید میدونم دوستم قبول کنه ،نه اینکه مورد بدی باشه ولی با شرایط دوستم زیاد سازگاری نداره

انشالله که خوشبخت بشه چون سزاوار یک زندگی فوق العاده خوبه...

دیشب بیشتر از یک ساعت با پدرم تو این سایت ها دنبال تورهای اروپا بودیم و پدرم داشتند گزینه ها رو بررسی میکردند،خوشم میاد از این روحیه ی گردشگریش...

امروز بعد مدتها ،فقط تو خونه بودم و به خودم رسیدم خیلی کیف داد

عصری هم با مامانم رفته بودم امام زاده برای همه تون دعا کردم،هرباری که میرم اونجا یاد خدابیامرز پدر "عزیزم"میفتم،مدتی قبل از اینکه فوت کنن قلبشون رو عمل کردند و من براشون نذر کرده بودم همین امام زاده و بعدش با "موری" رفتیم و نذرم رو بجا آوردم،ولی همون موقع گفتم سلامت که شدند اومدند شهر مون حتما خودشون هم بروند این امام زاده ،چون قرار بود بعدش بلافاصله بیان شهر ما که نیومدند و بعدش هم به رحمت خدا رفتند،برای همین با اینکه هیچ وقت ندیدمشون غیر از یک عکس هرباری که میرم امام زاده برای شادی روحشون دعا میکنم و گریه ام میگیره از اینکه نیستند...

پ.ن: امروز یه دعوت نامه ای از یکی از سایتها اومده بود که به عنوان معاون یکی از ...انتخاب شده بودم،برام جالب بود کلی هم اختیارات دادند بهم!!!

 

 

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم       تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

.....................................................................................................

آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او    گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا ، میرمت !

......................................................................................................................................

میمیرم برات میمیرم برات آخر یه روز من میشم فدات "عزززززززززززیییییییییییییییززززم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:45  توسط ملوسي  | 

سلام عزیزانم

این پست به درخواست دوستانی هست که میگن سبک نوشتاریت تغییر کرده و دیگه از خودت نمی نویسی،راستش اینکه چرا زیاد نمی نویسم دلیلش موجهه ولی می خواهم کمی از این روزهام براتون بنویسم.

از قبل از تعطیلات چند جائی برای تعطیلات دعوت شده بودیم که من تصمیم گرفته بودم نرم ولی با اصرار و خواهش "عزیزم" تصمیم گرفتم برم ولی متاسفانه نشد.چون پدرم آنفولانزا از نوع خیلی شدیدش گرفته بود و تمام بدنش درد میکرد و رانندگی هم نمی تونست بکنه و بعدش هم که حالش بهتر شد تصمیم گرفتیم بریم که بدلیل شلوغی بیش از حد جاده ها منصرف شدیم.

به این ترتیب شد که من اون چند روز تا نزدیک ۱۱ صبح خواب بودم و بعدش هم به کتاب خوانی پرداختم!!،حالا هر زمان ،وقت و حوصله باهم اجازه داد برگزیده ای از مطالب کتاب رو برای استفاده شما اینجا میگذارم.

تو تعطیلات و بعدش بنا به دلائلی خیلی نگرانِ "عزیزم" بودم ولی تلفنش خاموش بود چون اس م اس زدم جواب نمیداد.گفتم شاید تعطیلاته و خواسته خاموش باشه و به خودش استراحت بده !ولی یکشنبه دیگه واقعا نگران شده بودم و متاسفانه دستم به جائی بند نبود اینجور مواقع تنها فکری که به سرم میزنه که برم تهران البته اینم بگم "عزیزم" هیچ وقت من رو بی اطلاع نمیذاره و به هر طریقی باشه یه اطلاعی میده و یا اگه به هر دلیل بخواهد موبایلش رو خاموش کنه از قبلش میگه که نگران نباشم.

خلاصه من یکشنبه اکثر تلفنها رو جواب نمیدادم و برعکس همیشه چند تا شماره ی ناشناس بود که اون رو هم جواب ندادم فقط یکبار که دیدم همش تماس میگیره برداشتم ولی جواب ندادم و منتظر شدم خودش حرف بزنه که اون هم قطع کرد.ولی نزدیک ساعت ۵ عصر بود که یه شماره با کد تهران دیدم که جواب دادم و دیدم "عزیزمه"،گفت:"چرا تلفنت رو جواب نمیدی چند بار تماس گرفتم و هرچی الو الو گفتم جواب ندادی"،میگفت:"قبلا هم چند بار تماس گرفتم ولی موفق نشدم"،سیم کارتش سوخته بوده اون چند روزه ...

مامان اینها چند روزیه رفتند تهران، فکر کنم تا هفته بعد هم اونجا باشند به من هم گفتند اگه دوست داشتی بیا ولی هنوز تصمیم نگرفتم چیکار کنم. ...

یه معجزه ای دیدم از خداوند که نمی تونم بگم چیه!فقط بگم یک شب تا صبح تو بهت بودم و نمی تونستم بخوابم.فقط میگم قربون خدا برم با اون عظمتش که من رو جزو بنده های خوبش به حساب آورده،امیدوارم واقعا آنقدر لایق باشم و همیشه بنده ی خوبی براش باقی بمونم.

رئیسم اصرار داره یک مسئولیت دیگه بهم بده ولی من تمایلی ندارم و ممکن هست استعفا بدم ،البته نه اینکه نسنجیده، میرم و شرایط رو از نزدیک میبینم ،می سنجم و بعد تصمیم میگیرم،شاید هم انتقالی به تهران، با توجه به نیاز اون واحد اگه پیشرفتی توش باشه امیدوارم که دزست بشه.چون دوست دارم تو زمینه ی رشته ی تحصیلی خودم کار بکنم.

زبان رو مدتی هست شروع کردم و دارم مطالعه میکنم و می خواهم یکمی که بیشتر یاد گرفتم معلم خصوصی بگیرم.روزهائی که سرم خلوتتره و حالم بهتره بیشتر می خونم و واقعا از خوندنش لذت میبرم.

"عزیزم" یه خوابی دیدم دقیقا همون شبی که قبلش کلی با هم صحبت کردیم که هم خودش خوب بود و هم تعبیرش خیره،حتما بعدا برات تعریف میکنم. دلتنگم دلتنگه دلتنگه دلتنگ....

ای خدا خیلی با عظمتی خیلی بزرگی هر اون چیزی که میبینم مسبب توئی، خدایا نهایت امیدم توئی ،من رو ببخش بخاطر شکایت هام،من هم هرکسی بهم بدی کرده خواسته یا ناخواسته بخشیدم،تو هم من رو ببخش و آرزوهامون را مستجاب کن یا مجیب الدعوات یا قاضی الحاجات

پ.ن.۱ : یا امام زاده ...قربونت برم، قربونه کرمت قربون مهربونیت ...تا آخر عمرم کوچیکتم فقط خودم و خودت میدونیم چی شد،شاید در آینده به "عزیزم" گفتم که چی شده...و از اون روز من امیدوارتر از قبلم...

 پ.ن.۲:اینم بگم که تک تکتون تو ذهنم بودید و براتون دعا کردم

پ.ن.۳: اگه جوابی لازم بود تو کامنتها جوابتون رو  میدم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط ملوسي  |