راستش این چند روز حالم خوب نبود و بعد از برگشت از تهران مسموم شده بودم و سِرُم و ... خلاصه اینکه رو به موت بودم ، از دیروز عصری کمی حالم بهتر بود ولی دوست داشتم وقایع این چند روز رو اول به اطلاع "عزیزم" برسونم و بعد اینجا ثبتش کنم.
اول از ۴ شنبه بگم که ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم تهران و یه راست رفتیم پاساژ ونک و ناهار رو گامبرون خوردیم و تو همون فاصله با "عزیزم" صحبت کردم و کمی شارژ شدم
و بعد هم رفتم آرایشگاه و بالاخره بعد از مدتها موهام رو مش کرم کردم.قشنگ شده و هرکی دیده تعریف کرده...
و بعدش هم رفتیم برای خرید شال و روسری که در کمال ناباوری م ا م و ر ی ن گ ش ت ا ر ش ا د واقعا خیلی بی خودی بهم پیله کردند،اولا که من اصلا آرایش نداشتم ،از نظر پوشش هم واقعا مشکلی نداشتم،یه مانتو سفید تنم بود با یک شال سفید ،که کوتاه هم نبود ،بهشون گفتم شما خجالت نمی کشید به من تذکر میدید من که کوچکترین آرایشی ندارم و خلاصه خنده ام گرفته بود واقعا اینها چی فکر کردند که به من تذکر دادند و خانومه راحت گفت تو چشم بودید!همین!ولی کارت شناسائی خواست گفتم ندارم که دیگه خودشون هم ظاهرا فهمیدند الکی تذکر دادند فقط بهم گفتند برو تو یه مغازه مانتوت رو عوض کن و برو،چون یه مانتوی مشکی هم خریده بودم،تو همون فاصله که در جوار خواهران ...بودم مامانم تماس گرفت بعدش هم دوستم.
از دوستم بگم که تهران زندگی میکرد و من قبلا میرفتم خونه شون و به دلیلی شناختی که متاسفانه نسبت به همسرش پیدا کردم به هیچ وجه من و موری حاضر نبودیم بریم خونه شون،اون هم همش اصرار میکرد که بیائید خونه ما ولی خوب من به دوستم جریان رو نگفتم و نخواستم تو زندگیشون اختلاف بیفته ولی دلیلی برای رفتن به منزلشون دیگه نمیبینم،اون هم طفلکی اومد تو خیابون که مارو ببینه و هدیه ی تولدم رو با چند ماه تاخیر بهم بده ...
ویه سر هم رفتیم میلاد و یه جزئی خرید کردیم و چون خسته بودیم به خصوص موری که سردرد سدیدی داشت خیلی زود برگشتیم خونه ما و شب رو همونجا موندیم .
۵ شنبه هم رفتم مصاحبه ،نظرشون مساعد بود ولی باید بررسی کنم به دلیل دوری راه ،امروز هم از "عزیزم" سوال کردم که چیکار کنم گفت من نمیدونستم که انقدر راهش دوره و گفت اگه پیگیری کردند بگم که بعدا جواب میدم بهشون.با توجه به یه سری مسائل و تغییر و تحولات انتخاب رو میذارم به عهده ی "عزیزم"،چون هم با شرایط کاری تهران بیشتر آشناست و مطمئنا مسافت و مسائل دیگه رو هم در نظر میگیره ،تا ببینیم چی پیش میاد،حالا قراره "عزیزم" باهام صحبت کنه ،امروز که باهاش صحبت کردم خیلی خسته بود نازنینم
،تو راه برگشت از شهرستان هم یک آن خوابش گرفته بوده و خدا خیلی رحم کرده بوده بهش،خدارو شکر میکنم که "عزیزم" سلامته
خدا رو شکر خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم ،بارها گفتم وقتی خسته هستی رانندگی نکن ،مگه یه آدم چقدر توان داره آخه یکمی هم باید به فکر سلامتیش باشه .
در مورد کار چند جای دیگه هم درخواست دادم ولی هنوز نتیجه معلوم نیست.
امروز هم تو شرکت فعلیم سمت جدیدی بهم دادند ولی من که قرار نیست بمونم بنابراین زیاد فرقی نمیکنه(مسئولیت و پشتیبانی سخت افزاری و نرم افزاری وووووو)
جمعه صبح زود برگشتیم شهر خودمون چون موری سالگرد پدربزرگش بود ولی انقدر اتوبوس بین راه نگه داشت که دیر شد.
تهران که بودیم شبها تا دیر وقت با موری
بیدار بودیم و صحبت میکردیم ،یک روز صبح هم قبل از اینکه برم مصاحبه خاله ام اومد وبرامون صحبونه خریده بود خدا حفظش کنه این خاله ام رو که واقعا گُل ِ
امروز صبح هم با موری گلم داشتیم در مورد پاره ای مسائل صحبت میکردیم که بحث به جاهائی کشید که دیدم چه سوء تفاهم هائی ایجاد شده...هنوز هم واقعا نمیدونم چرا!!نوشتم که یادم بمونه چقدر سخته بتونی تمام محبت و حسن نیتت رو به دوست داشتنی ترین موجودات زندگیت ثابت کنی و حتی ته دلشون هم جور دیگه ای فکر نکنند و یا ناخواسته حرفی نزنی که رنجیده باشند،فقط خدا خودش گواهِ که چی میگم.
جمعه هم از ساعت ۴ بعد از ظهر تا ۹ خوابیدم و بعدش هم که با صدای اذان بیدار شدم فکر کردم اذان صبحه!،بعدش هم بابام تماس گرفت که اگه خستگیت در رفته آماده باش بیائیم بریم خونه دائیت،مهمانی رفتن همانا بعد از برگشت از ساعت ۱۲ شب حالم خیلی بد شد و شنبه هم که دیگه دکتر و سرم و ...
"عزیزترینم"قربونت برم من ، مهربونِ خسته یِ دوست داشتنی ِ من...همون که میدونی، به شیرینیه عسل

منتظر این لحظه هستم که ،مصداق این شعر باشه
کنون رسید، وقت ِ آن
که آسمانِ مهربان
تمام ِ نقش ِ عشق را
به چشم ِ من کند عیان
پ.ن.۱ این خوابها چیه که من میبینم...پس کِی می خواهد تعبیر بشه من منتظرما خداجونم
پ.ن.۲ نوشته های همه تون رو خوندم امشب فقط فرصت نشد نظر بگذارم ،دوباره میام پیشتون،ممنون از تبریک روز زن و ممنون از دعاها و احوال پرسیهاتون یک دنیا ممنون،به کامنتهاتون همینجا جواب میدم
پ.ن.۳ احتمالا ۲۹ مرداد مامان و بابا برن سفر ،هنوز اکی نشده و در حال بررسی هستند...
میدونید چیه اصلا سفر از نظر من مهم نیست شوق و ذوق بابا برام جالبه و نقشه ی اروپا که هر شب مرورش میکنه!
پاریس ، انگلیس ،سوئیس، ایتالیا، آلمان، اسپانیا