تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام دوستای گلم

دلم برای همه تون تنگ شده بود.این روزها خیلی سرم شلوغه ،ولی برای ثبت خاطراتم حتما برمیگردم

"عزیزم" هم به سلامتی دیشب برگشت و با کمی تاخیر  امروز صبح باهام تماس گرفت .

عزیز دلم میدونی چقدر دلتنگت بودم... با اینکه چند روز بیشتر نبود مسافرتمون ولی خیلی برام طولانی بود،قربون صدات برم من که باعث شد حالم خوب بشه

پ.ن موری جونم بینی اش رو عمل کرد و چند روز خیلی سخت رو گذروند،با اینکه در سفر بودم خیلی نگرانش بودم ،خدارو شکر که داره بهتر میشه ،چند روزی هست که سر کار نمیاد و دلتنگشم

بعدا نوشت:فعلا حوصله نوشتن ندارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:27  توسط ملوسي  | 

سلام

جمعه ی هفته ی گذشته (۱۶ ام) که عروسی بودم با بچه ها وخوش گذشت،عروس اصلا قشنگ نشده بود ...ولی بقیه بچه ها همه خوب شده بودند ،چند تا از عکسها هم برای رکی فرستادم که کلی مورد تمجید واقع شدیم،چند تا هم از رکی جون عکس دریافت کردم ،آخه رکی جون آبان ماه مادر میشه و از الان به من میگه خاله ...حدودا ۱ ساعت هم تلفنی باهم صحبت کردیم و طبق معمول مشاوره رایگان انجام شد...

شنبه هم رفتم تهران برای پر کردن فرم استخدام،گویا اون روز اشتباهی به من تلفن زده بودند و تشابه اسمی باعث این اشتباه شده بود ولی همیناتفاق باعث شد که از بنده استقبال به عمل آید و مورد تائید قرار گیرم

بعدش هم رفتم شرکت بازرگانی فرم پر کردم،اصلا هم حالم خوب نبود یعنی از بدو ورود به تهران حالم گرفته شد ....همش دوست داشتم گریه کنم،هرکی هم باهام تماس میگرفت خیلی مختصر باهاش صحبت میکردم،از لجم نگذاشتم موبایلم شارژ بشه فقط با موری تماس گرفتم و  گزارشات رو دادم، "عزیزم" هم که سرش شلوغ بود ...دیگه دلیلی برای استفاده از موبایل نداشتم

دوشنبه هم خودم از احوال "عزیزم" با خبر شدم که متوجه شدم رفته ارومیه و جای من هم حتما خالی بوده دیگه...

و اما ۴ شنبه با "عزیزم" صحبت کردم و نظرش رو در مورد سفر به مشهد پرسیدم،که موافق بود ولی مشکل بلیط هواپیما و...بود،که "عزیزم" لطف کرد و گفت:" رفتم تهران براتون بلیط میگیرم"،ولی از اونجائی که ما دیر اقدام کرده بودیم،فقط پرواز چارتر بود که دوستانم نمیدونم چرا خسیس بازی درآوردند و گفتند نمی ارزه!! و تنها هم اجازه صادر نشد که برم،"عزیزم" گفت:" اگه موری هست برو والا که هیچی...

موری جونم هم این هفته می خواهد به امید خدا بینیش رو عمل کنه و متاسفانه نمی تونه من رو همراهی کنه.

امروز بالاخره با کلی پارتی بازی بلیط قطار اوکی شد،بلافاصله خبرش رو به "عزیزم" دادم ولی خواستم یه کمی سر به سرش بذارم ،گفتم دیدی گفتی تنها نرو حالا نباید برم مشهد ولی گویا صدام تابلو بود و نتونستم زیاد سر به سر "عزیزم بگذارم و حقیقت رو گفتم.

۳ شنبه صبح میرم تهران برای مصاحبه با یه شرکت دیگه که من خیلی دلم می خواهد نتیجه اش مثبت باشه و عصری هم  با بچه هاراهی ِمشهد میشویم،جمعه شب هم برمیگردم تهران و دوباره شنبه یه مصاحبه ی دیگه،در ضمن این چند روز رو مهمون دوست گلم که مشهد زندگی میکنه هستیم.

"عزیزم" رو هم نمیدونم میتونم ببینم یا نه ...ولی من بی تقصیرم...در واقع من هیچ کارم ...تا چی پیش بیاد،آخه "عزیزم" هم ۳ شنبه شب انشالله میره دبی تا ۱ شنبه.و گفتش اگه بشه ۳ شنبه همدیگه رو میبینیم...

راستش وقتی "عزیزم" گفت می خواهد بره دبی البته انقدر آقاست که گفت :"می خواستم ازت اجازه بگیرم و برم دبی"،که من هم براش شرط و شروط گذاشتم،ولی نمیدونم چرا بازم یه جورائی دلم گرفت از اینکه می خواهد بره،نه اینکه بهش اعتماد نداشته باشم یا ...ولی خوب شاید چون خودم بدون "عزیزم" هیچ جا نمیرم ،این حس بهم دست داد،اما این دو روزه با "عزیزم" خیلی صحبت کردم و خیلی حالم بهتر شد،انقدر "عزیزم" ماهه که خیلی راحت من رو مجاب میکنه و تا جائی که ممکنه قضیه رو برام توضیح میده، من هم راحت موارد نگرانیم رو بهش گفتم و دیگه خیالم تقریبا راحت شد و احساس میکنم این سفر می تونه از خستگی این مدتش بکاهه و با روحیه بهتری برگرده پیشم،خودش هم گفت:" بعدا میبینی که به نفعته..."

کلی این یک دو روزه با "عزیزم"شوخی کردم و سر به سر هم گذاشتیم ولی اعتراف میکنم نسبت به "عزیزم" یه حسادت خاصی دارم که نمی تونم ازش فرار کنم،منی که اصلا نمیدونم حسادت یعنی چی! و چون میدونم "عزیزم" با جنبه هستش بروزش میدم والا که نمیذاشتم متوجه بشه،خوب حسودیم میشه وقتی با دوستانش هست و من نیستم،منم دوست دارم باهاش باشم  دیگه ه ه  و و و ...

چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهائی بود که زود سپری شدنش  را آرزو میکردیم

این یکی از اس م اس هائی بودی که "عزیزم" برام فرستاد که میشد اینجا بگذارم و برام جالب بود...بقیه اش هم خصوصیه و در جائی دیگر ثبت میگردد

"عزیزم" میدونی که قدر لحظه  لحظه ی با تو بودن رو میدونم و با یه دنیا عوضش نمیکنم،تو یه احساس عجیبی....تو هایپر من هستی ...تو تو تو ....خودت بگو چی نیستی برای من؟تو همه چی هستی برای من

  به چشم من تو اون کوهی, پر غروری بی نیازی با شکوهی

  تو همون اوج غریب قله هایی, تو دلت فریاد اما بی صدای

                                   

پ.ن. ۱ لطفا برای موری جونم دعا کنید که عملش با موفقیت انجام بشه.

 پ.ن .۲خاله جوونم اومده شهرمون و مامان و بابا برای اخذ ویزا رفتند تهران ،خدا کنه مشکلی پیش نیاد.

پ.ن .۴ خیلی هول هولکی نوشتم ولی دوست داشتم این چند روزم رو ثبت کنم اگه جمله بندیم غلط بود ببخشید

پ.ن.۵ من بَرنده ام...بدون شرح... البته برای افراد نالایقی که صاحب سمت و مقامی شده اند...

پ.ن.۶ پاکی و نجابت تو این زمانه داره کمیاب میشه، هر کی این خصوصیات رو داره باید به خودش بباله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:16  توسط ملوسي  |