اضافه شده در شنبه :"عزیزم" از شمال برگشت.نمی تونم اوج نگرانیه امروزم رو بگم ،خودم هم نمیدونم چرا همش براش آیت الکرسی می خوندم .شاید برای اینکه هنوز تصادف قبلیش فراموشم نشده و این چند روز بی خبر بودم ازش ،شکر خدا حالش خوبه
سلام
همگی خوبید؟سلامتید؟من هم خوبم ولی این چند هفته خیلی سرم شلوغ بود و همچنان شلوغ هست ولی دیگه هرطوری بود اومدم برای ثبت خاطرات.
این هفته چند تا عروسی و مهمونی دعوت بودم که فقط امروز تولد رو رفتم و جاتون خالی خوب بود.خاله و دائی هم از تهران اومده بودند و این چند روز حسابی مهمونی بازی داشتیم و خوش گذشت،امروز هم همگی رفته بودند پیک نیک که من نتونستم برم،"عزیزم" هم ازم قول گرفته بود که این چند روزه به خودم خوش بگذرونم البته به خوشی "عزیزم" که نمیشه ولی بد نبود،این روزها با پسردائیم هم شبکه کار میکنم فعلا ۲ تا روتر و یه سوئیچ وسط اتاقمه و قراره تو این زمینه حرفه ای بشم،به "عزیزم میگم اون هفته نبودی چند جا برای کار تماس گرفتند و مجبور شدم بگم نه میگه اصلا می خواهی چیکار کار کنی!!!گفتم ببخشید که من دارم خودم و میکشم برای اینکه کار مورد علاقه ام رو پیدا کنم،میگه:اگه خیابون شیراز شد برو ولی اونی کی که شهر ری هست نه!!،بنابراین شهر ری منتفی، دعا کنید برام این یکی درست بشه،با مدیر عاملش هم مصاحبه کردم ولی اصلا مصاحبه مربوط به تخصصم نبود ،فک کنم سوالهای تخصصی میمونه برای قسمتی که من رو در نظر دارند.
خوب اما سفر مشهد،قرار بود ۲۵ تیر بریم و ۲۸ برگردیم .من هم ۲۵ صبح راهی تهران شدم که قبلش باید میرفتم برای مصاحبه و عصری هم میرفتم راه آهن که بریم مشهد،که دوستم باهام تماس گرفت و بعد از کلی مقدمه چینی یه شوک اساسی بهم وارد کرد!!گفت که بلیط قطار اشتباه شده و برای ۲۶ ام صادر شده،باورتون نمیشه که چه حالی شدم،خواستم منصرف شم که دیدم دوستم ناراحته و گفت تو نیای من هم نمیرم ،این رو هم بگم که دوستم و پسرش و ۲ تا خواهرهاش همسفرهام بودند.ولی هر چی فکر میکردم که چطوری باید ۲۴ ساعت تو قطار باشم و فقط یک شب مشهد باشم حالم بد میشد.با "عزیزم" هم صحبت کردم و بهش گفتم برم فرودگاه بشیم اگه یه پروازی جا داد من یه روز جلوتر از دوستانم برم مشهد ولی "عزیزم" با هر زبونی گفتم زیر بار نرفت،قبلش هم میگفتم تنها برم با هواپیما موافقت نکرد ،گفت:اگه موری باهات هست برو والا که هیچی ،این بود که من به قطار رضایت دادم.
۲۵ ام بعد از مصاحبه رفتم گامبرون کلی خودم رو شرمنده کردم...برای اینکه بتونم یکمی فکر کنم ببینم چیکار باید بکنم.بعدش تصمیم گرفتم برم شرکت دوستم و از اونجا هم باهم رفتیم کرج و شب هم رفتیم پیتزا ۲۰ ،۴ شنبه هم صبح زودتر بیدار شدم و کلی برای موری جونم دعا کردم چون عمل بینی داشت،عصری هم راهی مشهد شدیم.۵ شنبه صبح ساعت ۶ رسیدیم مشهد و یه راست رفتیم خونه ی دوستم،بعد از خوردن صبحونه و کمی استراحت رفتیم فروشگاه پروما،بعد از ظهر هم من اصرار داشتم که بریم حرم ولی دوستان گفتند آخر شب بریم حرم و عصری بریم کمی بگردیم چون فرصتی نبود و همین یک شب را اونجا بودیم.رفتیم مجتمع تفریحی ییلاقی طرقبه که اسمش درست تو خاطرم نیست فکر کنم چلیندر بود (مشهدی ها بیائید اصلاحش کنید برام لطفا)،شب هم حسابی خسته شده بودیم و دوستم کلی از کباب ترکی سر کوچه شون تعریف کرد و ما هم به همون اکتفا کردیم و برگشتیم خونه که آماده بشیم بریم حرم که دیدم هر کی یه طرف غش کرده از خستگی!
،شروع کردن به انرژی منفی دادن و اینکه الان خسته ایم بمونیم صبح بریم،که من زیر بار نرفتم و حق هم داشتم چون فقط برای زیارت آقا این همه راه کوبیدم رفتم مشهد والا فروشگاه و گردش همه جا هست لازم نبود بریم مشهد،با توجه به اینکه سفر کوتاه بود،به هر حال من گفتم می خواهم آژانس بگیرم برم هر کی میاد بسم ا... ،خلاصه جاتون خالی تا ساعت ۳:۳۰ صبح حرم بودیم و کلی برای همه دعا کردم،جمعه هم صبح این قوم الظالمین![]()
یه دو ساعتی ما رو برند تو این فروشگاهها البته ناگفته نماند تا نزدیک ۱۲ خونه بودیم و بعدش هم ناهارمون را خوردیم و دوباره رفتیم حرم که از اونجا هم مستقیم بریم راه آهن.
در کمال ناباوری با اون همه ازدحام جمعیت ،به راحتی دستم به ضریح خورد!! از دور ایستاده بودم و دعا می خوندم که یه خانومه بهم گفت اگه می خواهی دستت به ضریح بخوره صلوات بفرست برو جلو که من هم واقعا نمیدونم چطوری شد که دیدم اون جلو هستم!!
موقع برگشت هم خیلی بهمون خوش گذشت،یه کوپه مال ما بود و مانتو هامون رو درآوردیم و کلی عکس گرفتم با تریپهای مسخره با راهبریه من
،فقط برای اینکه متوجه طولانی شدن راه نشیم،
شنبه هم چون خیلی زود رسیدیم تهران مجبور شدم دوباره برم ایران خودرو شرکت دوستم،نمیدونم این دوستم از من چی برای همکاراش تعریف کرده بود که همه شون من رو میشناختند و عکسم رو دیده بودند!بعد از رفتن من رفته بودند واحد دوستم و گفته بودند چهره ی آشنا دیدیم اومدیم برای عرض ادب ولی من بعد از خوردن ناهار آژانس گرفتم و رفتم تهران،چون دوباره باید میرفتم مصاحبه. از ۲ جا هم باهام همون روز تماس گرفتند که برم برای مصاحبه ولی من قبول نکردم چون "عزیزم" نبود که باهاش مشورت کنم.همون ۳ شنبه که من کرج بودم "عزیزم" رفت دوبی و یکشنبه شب برگشت و ۲ شنبه صبح باهم صحبت کردیم ،که گفت بعدا تماس میگیره که این بعدا شد یک هفته و اون یک هفته ی گذشته من خیلی نگرانش بودم و چند بار هم با موبایلش تماس گرفتم که میگفت ارتباط میسر نیست ولی بعدش که به "عزیزم" گفتم، میگفت موبایلش مشکلی نداشته!.
"عزیزم"داشته از خیابون رد میشده که تصادف میکنه و خدا خیلی رحم میکنه بهش
،طبق معمول هم به من چیزی نمیگه...ولی بعدش که باهاش صحبت کردم دیگه حالش خوب شده بود،الهی بمیرم میگفت:"تا ۲ روز از درد نمیتونستم صحبت کنم... البته همون ۲ شنبه که باهم صحبت کردیم تازه رسیده بود شمال،حدودا ۱ ساعت باهم صحبت کردیم و ازش قول گرفتم تحت هیچ شرایطی من رو بی خبر نذاره.
راستی "عزیزم"می گفت نمیدونی چه چیزای خوشگلی برات از دوبی آوردم![]()
![]()
و ۳ شنبه هم شمال یه کار اداری داشت،بعدش هم که مهمون داشت(دوستش با همسرش) و تا جمعه که میشه امروز قرار بود شمال باشه،امیدوارم به سلامت رسیده باشه با اینکه نگرانش بودم ولی فکر کردم چون با دوستانش هست مزاحمش نشم...
"عززززیززززززززم" دلم حتی برای یه کار بی خودی تنگه!!با اااااااخودی کردنش با تو![]()
![]()
از من کنون طمع صبر و دل و هوش مدار ... کان تحمل که تو دیدی همه بر باد برفت