هفته ی پیش حال و روز خوبی نداشتم ،یه جور بلاتکلیفی همراه با تنهائی و غلظت زیادی دلتنگی معجون خوشمزه ای برام درست نکرده بود!
مامان و بابا همش در رفت و آمد به تهران بودند ،برای سفری که می خواهند برند از این سفارت به اون سفارت ،نتیجه هنوز معلوم نیست تا یک روز قبل از پرواز مشخص میشه ولی اگه ویزای انگلیس جور نشه قراره ببرند هلند اما بقیه جاها اوکی شده.
از "عزیزم" هم هفته ی پیش بی خبر بودم فقط ۲ تا اس م اس از طرف من در حد احوال پرسی بود و نمی تونستم بپذیرم که گرفتاری باعث بشه از من بی خبر باشه ...
دلم یه مسافرت خوب می خواست و می خواهد ولی فقط با "عزیزم" اون هم که فعلا امکان پذیر نیست.
حتی دلم یه خواهر می خواست که پیش من باشه و تو اتاق من که یه شب تا صبح باهاش صحبت کنم ...
وضعیت کاری هم خراب ِولی دوست ندارم بهش فکر کنم.
شنبه برای "عزیزم" اس م اس زدم و احوالش رو پرسیدم و کمی هم گله کردم که البته فکر میکنم حق داشتم.ازش که بی خبر میشم هم دلتنگ میشم و هم نگران،با خودم فکر کردم وقتی موبایل هست چرا باید همش خودم رو زجر بدم و ازش بی خبر باشم،مگه چقدر یه احوال پرسی روزانه وقت گیره...
شنبه بعد از ظهر "عزیزم" تماس گرفت و خیلی باهم صحبت کردیم...در همه موارد ...خوش حالم از اینکه "عزیزم" بهم اعتماد داره و همه ی مسائل رو میگه،البته در مواردی "عزیزم" میگفت :"نمی پرسی این مدتِ چیکارا کردم،من هم گفتم من باید بپرسم ؟باید خودت بهم بگی
من دوست دارم خودش در مورد مسائل صحبت کنه چون نمیدونم تو اون لحظه شرایط روحیش چطوریه و دوست ندارم با سوال بی موقعم ناراحتش کنم...
دیروز هم عروسی خواهر دوستم دعوت بودم که "عزیزم" دستور داد حتما برم و حتی تهدیدم کرد که اگه نرم ....
من هم که حرف گوش کن رفتم و جاتون خالی بد نبود البته چند ساعتی بودم و تا آخر نموندم.
همونجا هم لادی باهام تماس گرفت که خداحافظی کنه چون داشت میرفت قبرس برای گرفتن ویزای آمریکا ،امیدوارم خدا کمکشون کنه که کارهاشون خوب پیش بره.
امروز هم با موری رفتیم خرید کرد.موری هم به امید خدا ،داره در مورد خواستگاراش فکر میکنه امیدوارم بدون عجله و با درایت کامل بهترین انتخابی که لیاقتش رو داره بکنه.
این روزها خیلی زیاد دلم برای "عزیزم" تنگ میشه به نظرتون علتش چیه؟اگه با خودم باشه شاید روزی چند بار باهاش تماس بگیرم ولی خوب با خودم که نیست![]()
یه چیز دیگه خوابهام داره به سرعت نور تعبیر میشه مثلا ۲ تا از خوابهائی که دیدم:
یه دوستی دارم تهران که حدودا ۱ سالی هست ندیدمش و زیاد باهاش در تماس نیستم که هفته ی پیش خواب دیدم تولد دخترشه ولی من نیستم،از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم و بپرسم تولد دخترش کی بود چون فراموش کرده بودم،دوستم گفت:" کی خواب دیدی؟" گقتم:پریروز گفت: جل الخالق تو امامزاده بودی خبر نداشتم!پریروز تولد دخترم بود ولی فقط دوستهای خودش رو دعوت کردم!!!کلی تعجب کرده بود...
یه روزی هم یکی از همکارهای شرکت عروسیش دعوت کرده بود که ارتباط زیادی باهم نداریم،ولی همش خواب دیدم باهم هستیم و داریم رانندگی میکنیم و رفتیم یه خونه ای با یه آدرسی که قشنگ تو خاطرم هست.خواب رو به دوستهای دیگم تعریف کردم گفتند اونجائی که خواب دیدی آرایشگاهی بوده که همکارت رفته برای عروسیش ،چند روز پیش همکارم رو دیدم یادم افتاد خوابم رو تعریف کنم ازم آدرس که تو خواب دیده بودم پرسید و حتی رنگ دری که دیده بودم وقتی بهش گفتم ،گفت: "اونجا خونه ی پدر شوهرش بوده !!حالا به من چه ربطی داشت خدا داند...
"عزیزم" قربونت برم یه عالمههههههههههههه نگو خدا نکنه خدا بکنهههههههه،قربونت برم به خاطر همه ی احساس مسئولیتهات ...برای همه ی بیخوابی هات برای همه چیزی که به خاطر من یا بهتر بگم به خاطر ما انجام میدی،قَدر ِت رو میدونم تا خودِ قیامت ،ولییییییی همه ی اینها که گفتم دلیل نمیشه دیر به دیر باهام در تماس باشی ها![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن دوستای گلم به خدا من بی معرفت نیستم نمیدونم چرا بلاگفا نظراتی که براتون گذاشتم خورده!!
