تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام

اضافه شده.در مورد اینکه بخواهد "عزیزم" من رو ببینه هم بحث بیل گیتس نیست و من کی گفتم که "عزیزم"نخواست من رو ببینه؟هفته ی پیش من تاریخ پرواز مامان  بابااینها رو گفته بودم سه شنبه ۴:۳۰ که "عزیزم" سه شنبه شب ۴:۳۰ متوجه شده بود و از من خواهش کرد که چهارشنبه رو بمونم و همدیگه رو ببینیم ولی من باید ۴ شنبه میومدم سر کار و متاسفانه بر خلاف میل "عزیزم" مجبور شدم برگردم شهرم.و حتی می خواست بیاد فرودگاه من رو برگردونه که چون بدموقعی بود من قبول نکردم چون هم تو زحمت میفتاد و هم ممکن بود از نظر خانواده ام اون موقع درست نباشه.

حالم عمومیم خوبه و کارهای روزمره ام رو انجام میدم مهمونی میرم خونه داری میکنم با دوستانم میرم بیرون...من خیلی قوی هستم در مورد مسائل و اتفاقات ولی یه چیزی کم دارم انگار این روزها....چیزی که این روزها  خیلی شادم میکنه به موری فکر کردن و به خوشبختیش فکر کردنِ ،البته ناگفته نماند دلشوره ی عجیبی دارم بالاخره انتخاب سختیه امیدوارم اون چیزی که در  لیاقتش هست براش رخ بده،سعی میکنم تا اونجائی که می تونم راهنمائیش کنم حتی اگه برخلاف میلش باشه البته تا جائی که از من نظر بخواهد نه بیشتر ...بازم براش دعا کنید

دلم برای مامان و بابا تنگ شده ولی هرروز باهم در تماس هستیم  ،امروز لندن رو به قصد اسپانیا ترک کردند.و شکر خدا حالشون خوبه،پریشب که تماس گرفته بودند زیاد حالم مساعد نبود و نخواستم باهاشون صحبت کنم ،الکی یه کاری رو بهانه کردم ولی دیروز عصری دوباره که تماس گرفتند هردوشون سوال کردند که چرا دیشبش باهاشون صحبت نکردم!!!

فکرم خیلی مشغوله به خیلی چیزها دارم فکر میکنم ولی هنوز نتیجه ای نگرفتم

شاید چند روزی برم تهران،شایدم....

دلم گاهی میگیره از بعضی مسائل که دوست ندارم یادآوریش کنم.و ،در بعضی موارد به دوگانگی میرسم گاهی...

بعضی دوستای گلم این مدت مرتب حواسشون بمن هست و هوامو دارند و همینطور فامیل،ولی انتظارم در مورد لطفِ بعضی ها که بیشتر بهشون وابسته هستم از نظر عاطفی بیشتره،نه اینکه فکر کنید دختر مستقلی نیستم یا کم آوردم،هیچکدوم،فقط کمی توجه از طرف بعضی ها می تونه باعث شه فکر نکنم اشتباه میکنم دوستم دارند و به هر صورت هر انسانی نیاز به توجه داره و براش گاهی این توجه قوت قلبه و خوش آینده ولی اگه نباشه هم زندگی جریان داره و این فقط یه حسه،هیچ کس هیچ وظیفه ای نداره فقط یک لطفِ اگه کسی کاری میکنه...

البته میدونم که همه مشکلات دارند ولی به نظرم ما می تونیم از ۲۴ ساعت یه نیم ساعت در روز هم که شده به کسانی که علاقه مند هستیم اختصاص بدیم.

نوشته هام مبهمه نه؟اشکال نداره ثبت کردم برای خودم...شاید کمی سبک شم.

 قانون زندگی من فقط با عشق تو سرکردن است "عزیزم"

...........امیدوارم همه ی مشکلاتت حل بشه "عزیزم".................

 پ.ن از یه سری کنایه ها خسته شدم... کم نیاوردم و نمیارم.... ولی خسته شدم ...خدایا خودت یه کاری بکن

پ.ن .۲یه پیشنهاد در مورد کسانی که نظر میدهند دارم تا در مورد مسئله ای ۱۰۰ درصد آگاهی ندارید نظر ندید لطفا.من مسائلی که مطرح کردم در مورد "عزیزم" بود مگه که قضاوت میکنید؟مگه از روحیات "عزیز" من خبر دارید اگه هم "عزیزم" بخواهد دیر به دیر هم با من تماس بگیره هزار بار ازم معذرت خواهی میکنه

 در ضمن "عزیزم" سخت مشغول فراهم کردن مقدماتی هست که بزودی متوجه میشید ،این از تفاوت بین خانم و آقا هست ...اگه هم ازش گله ای داشته باشم بنا بر دلائلی هست که اینجا مطرحش نمیکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط ملوسي  | 

سلام دوستان نازنینم

صبح تا شب اینترنت در اختیارمه  و خانواده ام هم نیستند و وقت آزاد زیاد ولی حس نوشتن نیست ،اتفاقات زیادی افتاده که بعدا ثبت میکنم.راستش چند روز پیش حواسم پرت شد و خیلی ناگهانی به چشم سمت راستم ضربه ی شدیدی وارد شد (نخندید ولی به شیر آب حموم خورد خیلی ناجور کلی یخ گذاشتم روش که کبود نشه و کلی هم ماساژ دادم و بعد هم روتوش کردم ولی با دردش نمی تونم کاری کنم و اذیتم میکنه، البته به هیچ کس نگفتم، یکی از دلائل ننوشتنم همینه.

۵ شنبه یه عروسی و مهمونی دعوت بودم که خیلی کوتاه برای عرض تبریک رفتم و برگشتم .

ولی این روزها کد بانوی خوبی شدم و تازه کشف کردم که من هم ناخودآگاه چون مامانم نیست احساس مسئولیتم بیشتر شده و روز جمعه ۲ جور خورشت با آش درست کردم.

خانواده هم خوب هستند تا دیشب پاریس بودند و امروز رفتند لندن و مرتب باهامون تماس میگیرن به غیر از روز اول که کلی نگرانمون کردند.

از هفته ی پیش هم پرسیده بودید که باید بگم متاسفانه نشد "عزیزم" رو ببینم.

تو وبلاگهای دیگه مثل وبلاگ مونی و بهار نازنینم خبرهای خوشی می خونم و شادم از شادیشون.

"عزیزم"این دلم تغییر ناپذیره و عادت نمیکنه به ندیده ها و همش حرف خودش رو میزنه و تنبیه ناپذیره ....

آنقدر سنگ تو را به سینه میزنم تا خون شود....

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز     هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

در پناه خدا باشید

پ.ن این روزها فکرم شدیدا مشغول موری هستش... تو مرحله ی خیلی سختی قرار داره،خیلی براش دعا کنید... خواستگارش خیلی موقعیت خوبی داره و داره خارج از ایران  دکترای علوم کامپیوترمی خونه ،فقط امیدوارم همه جوره به دلش بشینه،موری میگه خیلی پسر پاکیه و خیلی امتیازات داره ،از این پسرهائی که دکترای افتخاری داره و جزو نفرات برتر المپاد هستش و جایزه ی نوبل داره و...،فقط یکمی با ظاهرش مشکل داشت که اون هم داره بهتر میشه دعا کنید خیر براش پیش بیاد

لطفا اگر هم می تونید و تجربه دارید، راهنمائی کنید چقدر زمان لازم هست تا جواب بده ؟چقدر دیدار حضوری لازمه؟با توجه به اینکه خواستگارش ایران نیست.البته الان ایرانه ولی تا هفته ی دیگه می خواهد بره، و دیگه اینکه ۲ هفته ای  هست که آشنا شدند.

من خودم اصلا نمی تونم خودم رو بذارم جای دوستم و فکر میکنم خیلی زمان لازم هست برای شناخت ولی شاید هم من اشتباه میکنم،نظر شما چیه؟

پ.ن.۲ وان یکاد الذین کفرو الیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکرللعالمین

پ.ن .۳ حالا خوبه که چشمم درد میکنه ها چقدر نوشتم!!!

پ.ن ۴ مریم بانوی عزیزم هم بالاخره به آرزوش رسید و با عشقش نامزد کرد تبریک میگم الهی که خوشبخت بشی

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:22  توسط ملوسي  |