تبليغاتX
عشق ابدی

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام

شب ۵ شنبه یکی از شبهای آروم زندگیم بود،.از ساعت یک و اندی تا ۳ و نیم صبح  با "عزیزم" صحبت میکردم.

با تمام خستگی ها و اضطرابی که تو صداش موج میزد ،آهنگ صداش برام آرام بخش بود.

با خانواده ام هرروز در ارتباطم الان میلان هستند و میگن خیالتون راحت باشه اینجا امنیت زیاده و راحتیم از همه لحاظ..

یکمی مشکل کاری برام پیش اومده ولی من مقصر نیستم ،این رو همه میگن و با اخلاقی که از رئیسم میدونن تائید بر گفته های من هستش.با ارائه ی کارهام تونستم مدیرم رو مجاب کنم که حق با منه،طوری که پیشنهاد داد هر کلاسی که می خواهم می تونم از طرف شرکت برم.

من تو حیطه ی کاری همیشه ارتباطم با اطرافیان در حد کار بوده و صحبتهای اضافی از نظر من مقبول نیست چیزی که متاسفانه زیاد وجود داره،کلا آدم آرومی هستم، تو مدتی که کار کردم با همه ی شرایط کاری سازگار بودم و سخت ترین کارها رو هم پذیرفتم،به طوری که وقتی با رئیس قبلیم کار میکردم یکی از پرسنل شرکت را  که با اکثر قسمتها مشکل داشت داد زیر نظر من کار کنه و اعتقادش این بود که من با همه جور ادمی می تونم سازگاری داشته باشم .

ولی الان نه اینکه نتونم سازگار باشم چندین ماه ِ که دارم همه جوره در مورد درخواستهای کاری باهاش راه میام ولی این آقا دوست داره من مثلا تو اطاقی که با چند تا خانوم دیگه هستم مثلا گزارش کاری اونها رو هم بهش بدم و یا روزی یه بار برم بهش سر بزنم و گزارش کاری بدم حتی اگه اون روز کاری انجام نشده باشه و کلی حرفهای خاله زنک که دوست ندارم عنوانش کنم...

 دارم فکر میکنم اینطوری کار کردن بی فایده است و من توانائی این رو دارم که بتونم مفیدتر باشم والا باز هم می تونستم سازگار باشم و دیگه اینکه چون قصد دارم برم تهران و چون "عزیزم" دوست نداره من هرجائی کار بکنم و البته خودم هم باهاش هم عقیده هستم در بسیاری از موارد،بفکر افتادم یه زبان برنامه نویسی خوب رو شروع کنم آموزش ببینم شاید موقعیت بهتری از لحاظ کاری پیدا کنم...تا خدا چی بخواهد

این چند روز خانه ی دائی کوچیکه و دائی دومی رفته بودیم افطار عمو و خاله ام هم اومده بودند اونجا که خیلی خوب بود."عزیزم" ازم خواهش کرده که تنها نمونیم و همه جا بریم من هم گفتم چشم.

"عزیزم" روزه میگیره ولی شاید به روش من با خدا رازو نیاز نمیکنه برای همین دیشب تا ۳:۳۰ صبح بیدار بودم و فقط مخصوص "عزیزم" نماز شب خوندم و فقط برای خودِ خودِش دعا کردم.

پریشب که باهاش صحبت میکردم خیلی دوست داشتم چند ساعتی هم که شده از استرس کاری بیارمش بیرون و آرومش کنم ولی چون مدتها بود اینطوری باهاش صحبت نکرده بودم رشته ی کلام از دستم در رفت!

"عزیزم" میگفت:"دعا کن برای هردومون ،برای آخر عاقبت به خیریمون،دعا میکنم برای همه ی جوانها، برای خودمون،برای اینکه کسانی که با عشق زندگیشون رو شروع میکنن همیشه عاشق بمونند و متعهد و همیشه بی توقع بهم محبت کنند .

این دعایی هست که تو ماه رمضون برای خودم و "عزیزم" خواستم:

دوست دارم تو زندگیم تا آخر عمرم برای "عزیزم" یه مُسَکِن باشم و همیشه و همه جا مثل یه دوست و همسر مهربون باشم براش و یادم نره که چقدر سختی کشیدم به خاطرش و همیشه از کنارش بودن لذت ببرم و باعث بشم از بودن باهام شاد باشه و خوشحال و عشقمون ابدی باشه به داشتن هم افتخار کنیم،دوست دارم تموم نداشته هاش رو به داشته تبدیل کنم و تموم خواسته هاش رو براش برآورده کنم .

این دعا رو برای همه ی زوجهای جوان هم میکنم.

 میدونی "عزیزم" وقتی از کارات برام صحبت میکنی با اینکه من ممکنه خیلی از مسائی رو متوجه نشم خودت بازگو میکنی و با اطمینان از اینکه میشناسمت همه مسائل رو بهم میگی چقدر بهت افتخار میکنم و خداروشکر میکنم برای اینکه انتخابت کردم، و لی افراد سود جو منتظر کوچکترین فرصتی هستند که به اهدافشون برسند پس مواظب خودت و قلب پاک و بی آلایشت باش تا خیال من هم مثل همیشه راحت باشه نازنینم.

                                     "    من خیلی خوشبختم که تورو دارم    "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:38  توسط ملوسي  | 

امروز یه روزِ خیلی بدِ کاری بود...خیلی بد ...هم برای من هم برای موری و همینطور پگی ولی رو سیاهی به زغال موند

دیشب موری خونه ی ما بود و کلی خوش بحالم شد،مامانش برامون شله زد پخته بود،یه مامان خوب و فوق العاده مهربون داره

هرچه قدر دیشب خوب بود، امروز بد بود ،حالم اصلا خوب نیست...دلم یه گریه ی اساسی می خواهد ،دلم آرامش می خواهد اگه "عزیزم"  الان بود حتما با صداش آروم میشدم...

صبح با مامان ،بابا صحبت کردم اسپانیا(بارسلون) بودند و طبق معمول ِ هرروز میگفتند جامون خیلی خالیه و خوش میگذره بهشون شکر خدا. امشب هم رفتند نیس و یکم پیش باهاشون صحبت کردیم.

ماه رمضون هم که رسید و من تنها تر از همیشه....

از خدا می خواهم این ماه برای همه پر برکت باشه

مخصوصا برای تو که "عزیز ِ دل ِ منی

پ.ن مامان دوباره الان تماس گرفتن میگن "نیس "هم خیلی قشنگه ،همه ی هواپیماها کنار هم تو ساحل...که ارتباط قطع شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط ملوسي  | 

اگر تمامیِ عالم جمع گردند تا بتوانند باور من را نسبت به تو تغییر دهند قطعا" شکست می خورند

 و اگر بر فرض محال این اتفاق افتد آن روز یقینا روز ِ مرگِ من است "عزیزززززم"

امشب یکی دیگر از شبهای دلتنگی و بی قراریست....روح مرا دریاب تا فاصله از میان برود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:31  توسط ملوسي  |