خیلی وقته ننوشتم میدونم،ولی نمیدونم چرا فرصت یه آپ مرتب رو ندارم.
موقعیت کاریم تغییر کرده و راضی هستم.
خانواده ام هم ۲۴ ام برگشتند و من و خاله و عمو رفتیم تهران ،البته قرار بود فقط من برم ولی دیگه برنامه اینطوری هماهنگ شد.
خیلی خوش گذشت اون یکی خاله ام هم مدتی بود ندیده بودیمش بهانه ای شد که با ما بیاد فرودگاه و تا خود صبح بیدار بودیم و مشغول صحبت، عموم هم که همه جوره پایه بود اگه بگم بهترین عموی دنیا رو دارم شاید باورتون نشه ولی بی نظیره مهربون و دوست داشتنی...هرچی بگم کم گفتم![]()
پروازشون تاخیر داشت و حدود ۵ مامان و بابا اومدند و کلی چشمون روشن شد(خودمونیم مدل خارجکی شده بودند
)
تا ظهر تهران بودیم و بعد اومدیم شهر خودمون نزدیکهای خونه بودیم که "عزیزم" تماس گرفت و کمی صحبت کردیم،قبلش هم به مامان گفتم که "عزیزم" قصد داشت با من بیاد فرودگاه که دیگه عمو و خاله ام اومدند نشد،مامانم هم گفت اشکالی نداشت و کلی تشکر کرد.شبش هم مهمون داشتیم و یه افطاری دور هم خوردیم و کلی خوش گذروندیم.
هفته ی پیش ۱ شنبه هم با موری جونم رفتیم تهران و جاتون خالی غیر از این قسمتش که من رو به خاطر اینکه مانتو ریون پوشیدن تو دانشگاه امیرکبیر راه ندادند! و کیف پول موری با کلی مدارک گم شده بود ...و موقع برگشت موبایل من تو اتوبوس جا موند بقیه اش عالی بود.
می خواستیم برای موری گوشی بخریم که "عزیزم" خیلی راهنمائیم کرد،و کلی اونروز با "عزیزم" تلفنی صحبت کردم و به پیشنهادش رفتیم مرکز خرید سئول که متاسفانه اکثر مغازه ها بسته بود و تاسف بیشتر که نتونستم "عزیزم" رو ببینم ،"عزیزم" پیشنهاد داد که شام رو باهم باشیم و از طرفی دوستم گفت که تو با"عزیزت" برو من هم میرم امام زاده ولی میدونستم "عزیزم" هم اینطوری معذب میشه، من هم گفتم شام نمی تونیم ولی اگه تونستی یه قرار بذار جلو امام زاده صالح ببینمت.قرار شد که "عزیزم" کارش تموم شد تماس بگیره از این طرف هم خاله ام و دخترخاله هام اومدند تجریش که چند ساعتی باهم باشیم و کلی جاتون خالی شام و چیزای دیگه خوردیم و بعد هم رفتیم امامزاده صالح برای شب احیا و رفتیم سالن اجتماعات که اصلا آنت نمیداد و برای "عزیزم" هم اس م اس زدم که دیگه آنتن نمیده که "عزیزم" میگه هر چی تماس میگرفتم رد تماس میشد!!
خلاصه جور نشد که بشه ...![]()
چه احیایی بود اونشب رفتم با دختر خاله ام تا دم ضریح و کلی برای همه دعا کردم،برای پیدا شدن کیف دوستم هم نذر کرده بودم تو امام زاده نماز بخونم که نذرم رو ادا کردم و بعد هم جوشن کبیر و قران به سر گرفتن تا نزدیک ۲ نصف شب و بعد هم رفتیم خونه ی ما،فردا صبحش هم چون روزه نبودیم رفتم صبحونه خریدم برای مهمونها و جاتون خالی تا ظهر با هم بودیم و بات "عزیزم" هم صحبت کردم و نزدیک ۳ بعد از ظهر برگشتیم شهرمون ،همین که رسیدیم هوس کله پاچه کردیم و قرار شد بریم بخریم و ببریم خونه با خانواده بخوریم که دیدم ای دل غافل موبایل ندارم ،موری هم که موبایلش خراب بود دیگه موری موند تو کله پاچه ای و من رفتم ترمینال که دیدم نخیر نیست ،بالاجبار از یه آقائی موبایلش رو گرفتم و با موبایلم تماس گرفتم که دیدم یه خانومی موبایل رو برداشته که خیالم راحت شد.و داداشم رفت به آدرسی که خانومه داد و موبایلم رو گرفت.
شب ۲۳ ام ماه رمضون هم از نظر من احتمالش بیشتره که شب قدر باشه برای همین خیلی دعا کردم برای همه بخصوص "عزیزم" و برای خودش هم اس م اس زدم که امشب حسابی دعا کنه که "عزیزم" هم باهام تماس گرفت و یکمی باهم صحبت کردیم دلم وا شد.
و اماااا در مورد سوغاتی هم بگم قابلی نداره خوب بود فقط ۲ تا پیرهن که خیلی دوستشون داشتم اندازه ام نشد ،یعنی مامان موقع برداشتن اشتباهی یه سایز دیگه رو برداشته![]()
ولی یه سری از چیزهائی که برام آورده را که یادمه بگم:
یه ساعت swacth ، دو تا کیف یکی سفید و یکی زرشکی چرم ،یه بوت بلند مشکی،یه کفش اسپورت مشکی،شلوار لی،شلوار کتون،بلوز و دامن ،۳ تا پیرهن که ۲ تاش قرمزه یکیش مشکی سفید، کاپشن و یه کت سفید با یه دامن مشکی ،۴ -۵ تا بلوز ،یه مانتوی کاموا با یقه ی خز قهوای ،کتونی قرمز،۲ تا شال زمستونی...
و اما از الانم بگم که نمیدونم چرا حالم خوب نیست یکمی که وضعیت جسمیم خوب نیست ...و طبعا تو روحیه ام هم تاثیر داره و نیاز به توجه بیشتری داااااارم
ولی جدا حالم خوب نیستااا دوست دارم گریه کنم ![]()
راستی عکسای خوشگلی خانواده ام گرفتند که اگه بتونم بدون خودشون عکسها رو بذارم حتما اینکار رو میکنم،عکسی که تو مطلب قبلی گذاشتم یکی از همون عکسها بود که دوستش دارم.
دیگه اینکه ببخشید خیلی وقتتون رو گرفتم
مدتیه مهربونتر و دوست داشتنی تر شدیااااااا فکر نکنی متوجه نیستماااا ولی زود تند سریع که داره دیر میشه ![]()
آها راستی یادم رفت بگم عاچچچچچچچچچچقتمااااا ![]()
![]()
![]()
