چیکار میشه کرد تو ۴۸ساعت! این همه زندگی کردم همیشه وقت کم آوردم برای کارهائی که باید انجام بدم ولی الان ۴۸ساعت و این همه کار نکرده...۴۸ ساعت برای خداحافظی با همه...
باید برنامه ریزی کنم ،نه برای اینکه کاری انجام بدم چون زمانی باقی نمونده،فقط برای اینکه ببینم به کی باید چی بگم،خیلی حرفها تو دلم هست که باید میگفتم ولی نگفتم به همه و همه به تمام کسانی که دوستشون دارم،به پدر و مادرم ...بهشون بگم که بهترین و بی نظیرترین پدر و مادرهای دنیا هستند.بگم که بد بودم براشون نتونستم جبران کنم محبتهاشون رو...به خواهرم بگم که چقدر دوستش داشتم ولی هیچ وقت بهش نگفتم و بخواهم که مواظب خواهر زاده گلم باشه که یه دنیا می خواستمش ...به برادرم بگم که هنوز برام همون پسر کوچولو خوشگله که تو بغلم بود و راه به راه میبوسیدمش نه اینی که الان میبینم و حالا اون برام نگرانِ و بهش بگم خیلی برام مهمه و خیلی دوستش دارم.
به خاله هام و عموم و دائی هام ... هم بگم که بهترین بودن برام و به همگی سفارش میکنم مواظب پدرم و مخصوصا مامانم باشند.
دوستانم رو هم با هر کدوم حرفی مخصوص از تمام شناختی که ازشون دارم و البته جایگاه موری و لادی برام متفاوته حتی اون دنیا هم دلم براشون تنگ میشه...
"عزیزم" رو گذاشتم آخر سر انقدر کم دیدمش که می خواهم لحظات آخر باهاش باشم،باهاش به یه بهانه ای هماهنگ میکنم و میرم تهران ...می خواهم باهاش جائی برم که اولین بار باهم رفتیم ...فکر نکنم حرفی بزنم فقط ازش می خواهم که بیاد ببینمش و تا می تونم نگاهش کنم و چیزهائی رو که باید بهش بدم. بی هیچ حرف و حدیثی و به خاطر همه ی حس های خوبی که بهم داد و تموم محبتی که بهم میکرد ازش تشکر میکنم چون این حسها برای من ناب بود و تکرار نشدنی و بهش بگم به خاطر تموم کارهائی که می تونست در حقم بکنه و نکرد و نباید میکرد و کرد می بخشمش چون کار یه عاشق بخشیدنه و ازش می خواهم که اون هم منو ببخشه...و بدونه که همیشه بهش وفادار بودم و شده بود تمام زندگیم ...حتی فکر میکنم بعد از نبودنم مواظب خودش نباشه نگرانم میکنه...چرا آدم ایزاد اینطوریه مگه یه دل چه عظمتی داره؟
ولی بهش نمیگم که رفتنیم چنان شاد جلوه میدم خودم رو که هیچی متوجه نشه..یه دفترچه خاطرات دارم که فقط مال خودشه با هزاران حرف نگفته توش ...بهش میگم اگه ۱۰۰ سال دیگه من نباشم چیکار میکنه چون حساسه و اینطور موارد جوابم رو نمیده ولی خوب دوست دارم بدونم...و یه کاری که همیشه دوست داشتم انجام بدم و ندادم رو ازش اجازه میگیرم و انجام میدم چون دیگه فرصتی نیست...
دیگه هیچی مهم نیست از رفتن نمی ترسم وصیت نامه هم که یه مختصر. چیزی ندارم که ببخشم و در نهایت این وبلاگ و دوستای خوبم که یه دنیا برام ارزش دارن و خداحافظی ازشون.چون خودم از چشم انتظاری بدم میاد پس منتظر نمیذارمشون .و آخرین کار هم باید پاشم نماز بخونم و راز و نیاز با خدای خوبم و بهش بگم دارم میام پیشت مدتها بود دلم یه خواب آروم و طولانی می خواست ...خسته ام خیلی خسته
و در نهایت اینکه چه زود دیر میشود
دوستان گلم سلام خوبید؟ ببخشید که بی معرفت شدم و بهتون سر نمیزنم .ولی به یاد همگیتون هستم.
این پست رو که میبینید مدتها پیش یکی از بچه های وبلاگ دعوتم کرده بود به بازی که اگه بدونید ۴۸ساعت دیگه قراره بمیرید چیکار میکنید؟
فکر کردم موضوع جالبیه که مرگ رو در یک قدمیمون ببینیم و واقعا بدونیم چیکار ممکنه بکنیم...سخت بود کمی تو این حس قرار گرفتن ُچند هفته پیش رفته بودم تو حس و این نوشته هارو ثبت موقت کرده بودم،الان دیدم خیلی طولانی مونده و پست جدید ندارم گفتم تنوع ایجاد شه هر کی دوست داره می تونه یه پست با این موضوع داشته باشه
"عزیزم" خدارو شکر میکنم که سلامتی من رو برای بی تابی های این روزهام ببخش
هر چه پیش آید یاد ِ تو تا آن سوی ِ مرگ با من است
