سلام
حرف برای گفتن زیاد دارم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا مثل سابق نمی تونم بنویسم...
دلم برای نوشتن تنگ شده ولی بازم نمی تونم بنویسم....
پ.ن :دیروز بعد از مدتها تو بغل مامانم گریه کردم و بازم خیلی راحت از عشقی که تو وجودم بوده و هست براش حرف زدم و مثل همیشه درکم کرد و من را تسلی بخشید....مادرم ممنونم که بعد از همه ی این مسائل بازم فهمیدی من را
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:52  توسط ملوسي
|
