بالاخره از خونه قبلی هم رفتیم ...خوشحال بودم که یه سری صحنه ها دیگه از جلو چشمام نمیگذره و مجبور نیستم هر وقت اومدم خونه زوم کنم رو یه جای خاصی که یه عزیزی نشسته بوده و حالا نیست...
تصور کن در همین حین که داری وسایلهات رو جابجا میکنی چشمت بیفته به یکی از ایمیل هات که پرینت گرفته بودی از یه راه دور...از خارج از ایران , و اونموقع خوندنش برات نوید بخش بوده و حالا با خوندنش غم عالم چند باره بریزه تو دلتو گریه و گریه امونت نده...عکسایی که برای خودت نگه داشتی و دوباره چشمت بهش بیفته و هزاران حرف نگفته....
دور و برت پر از آدمایی هستند که می خواهند تورو به هر بهانه ای بکشونن سمت خودت ولی تو کوری و انگار نه انگار کسی برات وجود داره...
ولی جدای همه ی اینها دارم زندگی میکنم و روزهای پر ماجرایی در زندگیم تو این مدت 6 ماه برام رقم خورده و اتفاقها و سفرهایی که شاید خیلی ها آرزوش رو دارند. نمی خواهم ناشکری کنم ولی برای من همه ی این اتفاقات در حکم اینه که بتونم رو پاهای خودم بایستم و کم نیارم...بخودم میگم مگه چی میشد که خدا...اگه می خواست میشد ...چرا نخواست...شاید غیر از خدا کسای دیگه هم نخواستند...نمیدونم...
شب اول جابجایی به خونه جدید دوست داشتم برگردم خونه قبلی بخوابم با مخالفت بقیه روبرو شدم.ولی حتما می خواهم چند روز که بگذره اینکارو بکنم برم اونجا و چند شبی برای خودم تنها باشم.میگفتن شب اول که تو خونه جدید می خوابی هر آرزویی کنی برآورده میشه! من نمیدونستم ولی نمیدونم چرا اونشب بعد از مدتها باز یه چیزای تکراری ...یه آرزوهای تکراری از دلم گذشت!!!چون قصد کرده بودم دیگه هیچ وقت آرزو نکنم...
روزها داره میگذره این روزها دلتنگ لادی هستم که رفته امریکا ولی خوبیش اینه که روکی از امریکا اومده باز هم کمی سرم گرمه , موری هم که طبق معمول همراه و دوست نازنین همیشگی من هستش و روزی هزار بار خدارو شکر میکنم بخاطر داشتنش....
خانواده هم همه جوره رعایت من رو میکنند و کاری باهام ندارند.
دلم برای دوستای وبلاگیم و نوشته هاشون هم خیلی تنگ میشه .تا فرصتی پیش میاد به همه تون سر میزنم.
دوستتون دارم
خدا بهمراهتون
