تبليغاتX
عشق ابدی - معجزه

عشق ابدی

عشق ابدي

سلام عزیزانم

این پست به درخواست دوستانی هست که میگن سبک نوشتاریت تغییر کرده و دیگه از خودت نمی نویسی،راستش اینکه چرا زیاد نمی نویسم دلیلش موجهه ولی می خواهم کمی از این روزهام براتون بنویسم.

از قبل از تعطیلات چند جائی برای تعطیلات دعوت شده بودیم که من تصمیم گرفته بودم نرم ولی با اصرار و خواهش "عزیزم" تصمیم گرفتم برم ولی متاسفانه نشد.چون پدرم آنفولانزا از نوع خیلی شدیدش گرفته بود و تمام بدنش درد میکرد و رانندگی هم نمی تونست بکنه و بعدش هم که حالش بهتر شد تصمیم گرفتیم بریم که بدلیل شلوغی بیش از حد جاده ها منصرف شدیم.

به این ترتیب شد که من اون چند روز تا نزدیک ۱۱ صبح خواب بودم و بعدش هم به کتاب خوانی پرداختم!!،حالا هر زمان ،وقت و حوصله باهم اجازه داد برگزیده ای از مطالب کتاب رو برای استفاده شما اینجا میگذارم.

تو تعطیلات و بعدش بنا به دلائلی خیلی نگرانِ "عزیزم" بودم ولی تلفنش خاموش بود چون اس م اس زدم جواب نمیداد.گفتم شاید تعطیلاته و خواسته خاموش باشه و به خودش استراحت بده !ولی یکشنبه دیگه واقعا نگران شده بودم و متاسفانه دستم به جائی بند نبود اینجور مواقع تنها فکری که به سرم میزنه که برم تهران البته اینم بگم "عزیزم" هیچ وقت من رو بی اطلاع نمیذاره و به هر طریقی باشه یه اطلاعی میده و یا اگه به هر دلیل بخواهد موبایلش رو خاموش کنه از قبلش میگه که نگران نباشم.

خلاصه من یکشنبه اکثر تلفنها رو جواب نمیدادم و برعکس همیشه چند تا شماره ی ناشناس بود که اون رو هم جواب ندادم فقط یکبار که دیدم همش تماس میگیره برداشتم ولی جواب ندادم و منتظر شدم خودش حرف بزنه که اون هم قطع کرد.ولی نزدیک ساعت ۵ عصر بود که یه شماره با کد تهران دیدم که جواب دادم و دیدم "عزیزمه"،گفت:"چرا تلفنت رو جواب نمیدی چند بار تماس گرفتم و هرچی الو الو گفتم جواب ندادی"،میگفت:"قبلا هم چند بار تماس گرفتم ولی موفق نشدم"،سیم کارتش سوخته بوده اون چند روزه ...

مامان اینها چند روزیه رفتند تهران، فکر کنم تا هفته بعد هم اونجا باشند به من هم گفتند اگه دوست داشتی بیا ولی هنوز تصمیم نگرفتم چیکار کنم. ...

یه معجزه ای دیدم از خداوند که نمی تونم بگم چیه!فقط بگم یک شب تا صبح تو بهت بودم و نمی تونستم بخوابم.فقط میگم قربون خدا برم با اون عظمتش که من رو جزو بنده های خوبش به حساب آورده،امیدوارم واقعا آنقدر لایق باشم و همیشه بنده ی خوبی براش باقی بمونم.

رئیسم اصرار داره یک مسئولیت دیگه بهم بده ولی من تمایلی ندارم و ممکن هست استعفا بدم ،البته نه اینکه نسنجیده، میرم و شرایط رو از نزدیک میبینم ،می سنجم و بعد تصمیم میگیرم،شاید هم انتقالی به تهران، با توجه به نیاز اون واحد اگه پیشرفتی توش باشه امیدوارم که دزست بشه.چون دوست دارم تو زمینه ی رشته ی تحصیلی خودم کار بکنم.

زبان رو مدتی هست شروع کردم و دارم مطالعه میکنم و می خواهم یکمی که بیشتر یاد گرفتم معلم خصوصی بگیرم.روزهائی که سرم خلوتتره و حالم بهتره بیشتر می خونم و واقعا از خوندنش لذت میبرم.

"عزیزم" یه خوابی دیدم دقیقا همون شبی که قبلش کلی با هم صحبت کردیم که هم خودش خوب بود و هم تعبیرش خیره،حتما بعدا برات تعریف میکنم. دلتنگم دلتنگه دلتنگه دلتنگ....

ای خدا خیلی با عظمتی خیلی بزرگی هر اون چیزی که میبینم مسبب توئی، خدایا نهایت امیدم توئی ،من رو ببخش بخاطر شکایت هام،من هم هرکسی بهم بدی کرده خواسته یا ناخواسته بخشیدم،تو هم من رو ببخش و آرزوهامون را مستجاب کن یا مجیب الدعوات یا قاضی الحاجات

پ.ن.۱ : یا امام زاده ...قربونت برم، قربونه کرمت قربون مهربونیت ...تا آخر عمرم کوچیکتم فقط خودم و خودت میدونیم چی شد،شاید در آینده به "عزیزم" گفتم که چی شده...و از اون روز من امیدوارتر از قبلم...

 پ.ن.۲:اینم بگم که تک تکتون تو ذهنم بودید و براتون دعا کردم

پ.ن.۳: اگه جوابی لازم بود تو کامنتها جوابتون رو  میدم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط ملوسي  |