<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق ابدی</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/</link>
<description>عشق ابدي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Sep 2008 16:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>افطاری و نیایش</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شب ۵ شنبه یکی از شبهای آروم زندگیم بود،.از ساعت یک و اندی تا ۳ و نیم صبح  با &quot;عزیزم&quot; صحبت میکردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با تمام خستگی ها و اضطرابی که تو صداش موج میزد ،آهنگ صداش برام &lt;FONT size=3&gt;آرام&lt;/FONT&gt; بخش بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با خانواده ام هرروز در ارتباطم الان میلان هستند و میگن خیالتون راحت باشه اینجا امنیت زیاده و راحتیم از همه لحاظ..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یکمی مشکل کاری برام پیش اومده ولی من مقصر نیستم ،این رو همه میگن و با اخلاقی که از رئیسم میدونن تائید بر گفته های من هستش.با ارائه ی کارهام تونستم مدیرم رو مجاب کنم که حق با منه،طوری که پیشنهاد داد هر کلاسی که می خواهم می تونم از طرف شرکت برم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من تو حیطه ی کاری همیشه ارتباطم با اطرافیان در حد کار بوده و صحبتهای اضافی از نظر من مقبول نیست چیزی که متاسفانه زیاد وجود داره،کلا آدم آرومی هستم، تو مدتی که کار کردم با همه ی شرایط کاری سازگار بودم و سخت ترین کارها رو هم پذیرفتم،به طوری که وقتی با رئیس قبلیم کار میکردم یکی از پرسنل شرکت را  که با اکثر قسمتها مشکل داشت داد زیر نظر من کار کنه و اعتقادش این بود که من با همه جور ادمی می تونم سازگاری داشته باشم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی الان نه اینکه نتونم سازگار باشم چندین ماه ِ که دارم همه جوره در مورد درخواستهای کاری باهاش راه میام ولی این آقا دوست داره من مثلا تو اطاقی که با چند تا خانوم دیگه هستم مثلا گزارش کاری اونها رو هم بهش بدم و یا روزی یه بار برم بهش سر بزنم و گزارش کاری بدم حتی اگه اون روز کاری انجام نشده باشه و کلی حرفهای خاله زنک که دوست ندارم عنوانش کنم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; دارم فکر میکنم اینطوری کار کردن بی فایده است و من توانائی این رو دارم که بتونم مفیدتر باشم والا باز هم می تونستم سازگار باشم و دیگه اینکه چون قصد دارم برم تهران و چون &quot;عزیزم&quot; دوست نداره من هرجائی کار بکنم و البته خودم هم باهاش هم عقیده هستم در بسیاری از موارد،بفکر افتادم یه زبان برنامه نویسی خوب رو شروع کنم آموزش ببینم شاید موقعیت بهتری از لحاظ کاری پیدا کنم...تا خدا چی بخواهد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این چند روز خانه ی دائی کوچیکه و دائی دومی رفته بودیم افطار عمو و خاله ام هم اومده بودند اونجا که خیلی خوب بود.&quot;عزیزم&quot; ازم خواهش کرده که تنها نمونیم و همه جا بریم من هم گفتم چشم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; روزه میگیره ولی شاید به روش من با خدا رازو نیاز نمیکنه برای همین دیشب تا ۳:۳۰ صبح بیدار بودم و فقط مخصوص &quot;عزیزم&quot; نماز شب خوندم و فقط برای خودِ خودِش دعا کردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پریشب که باهاش صحبت میکردم خیلی دوست داشتم چند ساعتی هم که شده از استرس کاری بیارمش بیرون و آرومش کنم ولی چون مدتها بود اینطوری باهاش صحبت نکرده بودم رشته ی کلام از دستم در رفت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; میگفت:&quot;دعا کن برای هردومون ،برای آخر عاقبت به خیریمون،دعا میکنم برای همه ی جوانها، برای خودمون،برای اینکه کسانی که با عشق زندگیشون رو شروع میکنن همیشه عاشق بمونند و متعهد و همیشه بی توقع بهم محبت کنند .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339999&gt;&lt;STRONG&gt;این دعایی هست که تو ماه رمضون برای خودم و &quot;عزیزم&quot; خواستم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339999&gt;&lt;STRONG&gt;دوست دارم تو زندگیم تا آخر عمرم برای &quot;عزیزم&quot; یه مُسَکِن باشم و همیشه و همه جا مثل یه دوست و همسر مهربون باشم براش و یادم نره که چقدر سختی کشیدم به خاطرش و همیشه از کنارش بودن لذت ببرم و باعث بشم از بودن باهام شاد باشه و خوشحال و عشقمون ابدی باشه به داشتن هم افتخار کنیم،دوست دارم تموم نداشته هاش رو به داشته تبدیل کنم و تموم خواسته هاش رو براش برآورده کنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339999&gt;&lt;STRONG&gt;این دعا رو برای همه ی زوجهای جوان هم میکنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339999&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;میدونی &quot;عزیزم&quot; وقتی از کارات برام صحبت میکنی با اینکه من ممکنه خیلی از مسائی رو متوجه نشم خودت بازگو میکنی و با اطمینان از اینکه میشناسمت همه مسائل رو بهم میگی چقدر بهت افتخار میکنم و خداروشکر میکنم برای اینکه انتخابت کردم، و لی افراد سود جو منتظر کوچکترین فرصتی هستند که به اهدافشون برسند پس مواظب خودت و قلب پاک و بی آلایشت باش تا خیال من هم مثل همیشه راحت باشه نازنینم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                     &quot;    من خیلی خوشبختم که تورو دارم    &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 16:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه رمضان مبارک</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;امروز یه روزِ خیلی بدِ کاری بود...خیلی بد ...هم برای من هم برای موری و همینطور پگی ولی رو سیاهی به زغال موند&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیشب موری خونه ی ما بود و کلی خوش بحالم شد،مامانش برامون شله زد پخته بود،یه مامان خوب و فوق العاده مهربون داره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هرچه قدر دیشب خوب بود، امروز بد بود ،حالم اصلا خوب نیست...دلم یه گریه ی اساسی می خواهد ،دلم آرامش می خواهد اگه &quot;عزیزم&quot;  الان بود حتما با صداش آروم میشدم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;صبح با مامان ،بابا صحبت کردم اسپانیا(بارسلون) بودند و طبق معمول ِ هرروز میگفتند جامون خیلی خالیه و خوش میگذره بهشون شکر خدا. امشب هم رفتند نیس و یکم پیش باهاشون صحبت کردیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ماه رمضون هم که رسید و من تنها تر از همیشه....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از خدا می خواهم این ماه برای همه پر برکت باشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993333&gt;&lt;STRONG&gt;مخصوصا برای تو که &quot;عزیز ِ دل ِ منی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن مامان دوباره الان تماس گرفتن میگن &quot;نیس &quot;هم خیلی قشنگه ،همه ی هواپیماها کنار هم تو ساحل...که ارتباط قطع شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366 size=3&gt;اگر تمامیِ عالم جمع گردند تا بتوانند باور من را نسبت به تو تغییر دهند قطعا&quot; شکست می خورند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366 size=3&gt; و اگر بر فرض محال این اتفاق افتد آن روز یقینا روز ِ مرگِ من است &quot;عزیزززززم&quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366 size=3&gt;امشب یکی دیگر از شبهای دلتنگی و بی قراریست....روح مرا دریاب تا فاصله از میان برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 19:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;اضافه شده.در مورد اینکه بخواهد &quot;عزیزم&quot; من رو ببینه هم بحث بیل گیتس نیست و من کی گفتم که &quot;عزیزم&quot;نخواست من رو ببینه؟هفته ی پیش من تاریخ پرواز مامان  بابااینها رو گفته بودم سه شنبه ۴:۳۰ که &quot;عزیزم&quot; سه شنبه شب ۴:۳۰ متوجه شده بود و از من خواهش کرد که چهارشنبه رو بمونم و همدیگه رو ببینیم ولی من باید ۴ شنبه میومدم سر کار و متاسفانه بر خلاف میل &quot;عزیزم&quot; مجبور شدم برگردم شهرم.و حتی می خواست بیاد فرودگاه من رو برگردونه که چون بدموقعی بود من قبول نکردم چون هم تو زحمت میفتاد و هم ممکن بود از نظر خانواده ام اون موقع درست نباشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حالم عمومیم خوبه و کارهای روزمره ام رو انجام میدم مهمونی میرم خونه داری میکنم با دوستانم میرم بیرون...من خیلی قوی هستم در مورد مسائل و اتفاقات ولی یه چیزی کم دارم انگار این روزها....چیزی که این روزها  خیلی شادم میکنه به موری فکر کردن و به خوشبختیش فکر کردنِ ،البته ناگفته نماند دلشوره ی عجیبی دارم بالاخره انتخاب سختیه امیدوارم اون چیزی که در  لیاقتش هست براش رخ بده،سعی میکنم تا اونجائی که می تونم راهنمائیش کنم حتی اگه برخلاف میلش باشه البته تا جائی که از من نظر بخواهد نه بیشتر ...بازم براش دعا کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلم برای مامان و بابا تنگ شده ولی هرروز باهم در تماس هستیم  ،امروز لندن رو به قصد اسپانیا ترک کردند.و شکر خدا حالشون خوبه،پریشب که تماس گرفته بودند زیاد حالم مساعد نبود و نخواستم باهاشون صحبت کنم ،الکی یه کاری رو بهانه کردم ولی دیروز عصری دوباره که تماس گرفتند هردوشون سوال کردند که چرا دیشبش باهاشون صحبت نکردم!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فکرم خیلی مشغوله به خیلی چیزها دارم فکر میکنم ولی هنوز نتیجه ای نگرفتم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شاید چند روزی برم تهران،شایدم....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلم گاهی میگیره از بعضی مسائل که دوست ندارم یادآوریش کنم.و ،در بعضی موارد به دوگانگی میرسم گاهی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعضی دوستای گلم این مدت مرتب حواسشون بمن هست و هوامو دارند و همینطور فامیل،ولی انتظارم در مورد لطفِ بعضی ها که بیشتر بهشون وابسته هستم از نظر عاطفی بیشتره،نه اینکه فکر کنید دختر مستقلی نیستم یا کم آوردم،هیچکدوم،فقط کمی توجه از طرف بعضی ها می تونه باعث شه فکر نکنم اشتباه میکنم دوستم دارند و به هر صورت هر انسانی نیاز به توجه داره و براش گاهی این توجه قوت قلبه و خوش آینده ولی اگه نباشه هم زندگی جریان داره و این فقط یه حسه،هیچ کس هیچ وظیفه ای نداره فقط یک لطفِ اگه کسی کاری میکنه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;البته میدونم که همه مشکلات دارند ولی به نظرم ما می تونیم از ۲۴ ساعت یه نیم ساعت در روز هم که شده به کسانی که علاقه مند هستیم اختصاص بدیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نوشته هام مبهمه نه؟اشکال نداره ثبت کردم برای خودم...شاید کمی سبک شم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=posttitle&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;قانون زندگی من فقط با عشق تو سرکردن است &quot;عزیزم&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;...........امیدوارم همه ی مشکلاتت حل بشه &quot;عزیزم&quot;.................&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; پ.ن از یه سری کنایه ها خسته شدم... کم نیاوردم و نمیارم.... ولی خسته شدم ...خدایا خودت یه کاری بکن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن .۲یه پیشنهاد در مورد کسانی که نظر میدهند دارم تا در مورد مسئله ای ۱۰۰ درصد آگاهی ندارید نظر ندید لطفا.من مسائلی که مطرح کردم در مورد &quot;عزیزم&quot; بود مگه که قضاوت میکنید؟مگه از روحیات &quot;عزیز&quot; من خبر دارید اگه هم &quot;عزیزم&quot; بخواهد دیر به دیر هم با من تماس بگیره هزار بار ازم معذرت خواهی میکنه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; در ضمن &quot;عزیزم&quot; سخت مشغول فراهم کردن مقدماتی هست که بزودی متوجه میشید ،این از تفاوت بین خانم و آقا هست ...اگه هم ازش گله ای داشته باشم بنا بر دلائلی هست که اینجا مطرحش نمیکنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 18:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهرویور ماه هم اومد</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام دوستان نازنینم&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;صبح تا شب اینترنت در اختیارمه  و خانواده ام هم نیستند و وقت آزاد زیاد ولی حس نوشتن نیست ،اتفاقات زیادی افتاده که بعدا ثبت میکنم.راستش چند روز پیش حواسم پرت شد و خیلی ناگهانی به چشم سمت راستم ضربه ی شدیدی وارد شد (نخندید ولی به شیر آب حموم خورد خیلی ناجور کلی یخ گذاشتم روش که کبود نشه و کلی هم ماساژ دادم و بعد هم روتوش کردم ولی با دردش نمی تونم کاری کنم و اذیتم میکنه، البته به هیچ کس نگفتم، یکی از دلائل ننوشتنم همینه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۵ شنبه یه عروسی و مهمونی دعوت بودم که خیلی کوتاه برای عرض تبریک رفتم و برگشتم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولی این روزها کد بانوی خوبی شدم و تازه کشف کردم که من هم ناخودآگاه چون مامانم نیست احساس مسئولیتم بیشتر شده و روز جمعه ۲ جور خورشت با آش درست کردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خانواده هم خوب هستند تا دیشب پاریس بودند و امروز رفتند لندن و مرتب باهامون تماس میگیرن به غیر از روز اول که کلی نگرانمون کردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از هفته ی پیش هم پرسیده بودید که باید بگم متاسفانه نشد &quot;عزیزم&quot; رو ببینم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تو وبلاگهای دیگه مثل وبلاگ &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://mohni.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مونی&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; و بهار نازنینم خبرهای خوشی می خونم و شادم از شادیشون.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot;این دلم تغییر ناپذیره و عادت نمیکنه به ندیده ها و همش حرف خودش رو میزنه و تنبیه ناپذیره ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;آنقدر سنگ تو را به سینه میزنم تا خون شود....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز     هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در پناه خدا باشید&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن این روزها فکرم شدیدا مشغول موری هستش... تو مرحله ی خیلی سختی قرار داره،خیلی براش دعا کنید... خواستگارش خیلی موقعیت خوبی داره و داره خارج از ایران  دکترای علوم کامپیوترمی خونه ،فقط امیدوارم همه جوره به دلش بشینه،موری میگه خیلی پسر پاکیه و خیلی امتیازات داره ،از این پسرهائی که دکترای افتخاری داره و جزو نفرات برتر المپاد هستش و جایزه ی نوبل داره و...،فقط یکمی با ظاهرش مشکل داشت که اون هم داره بهتر میشه دعا کنید خیر براش پیش بیاد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;لطفا اگر هم می تونید و تجربه دارید، راهنمائی کنید چقدر زمان لازم هست تا جواب بده ؟چقدر دیدار حضوری لازمه؟با توجه به اینکه خواستگارش ایران نیست.البته الان ایرانه ولی تا هفته ی دیگه می خواهد بره، و دیگه اینکه ۲ هفته ای  هست که آشنا شدند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من خودم اصلا نمی تونم خودم رو بذارم جای دوستم و فکر میکنم خیلی زمان لازم هست برای شناخت ولی شاید هم من اشتباه میکنم،نظر شما چیه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن.۲ وان یکاد الذین کفرو الیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکرللعالمین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن .۳ حالا خوبه که چشمم درد میکنه ها چقدر نوشتم!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن ۴ مریم بانوی عزیزم هم بالاخره به آرزوش رسید و با عشقش نامزد کرد تبریک میگم الهی که خوشبخت بشی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نمیدونن تو بهونه ی منی .... معنی ِ شعرای عاشقونه می</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ستاره هنوز بیداری ، بازم امشب خواب نداری&lt;BR&gt;نکنه تو هم مثل من ، عاشقی چشم انتظاری&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام این متن آهنگ سعید شهروز رو خیلی دوست دارم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فردا سالگرد پدر &quot;عزیزم&quot; هستش لطفا برای شادی روحشون یه فاتحه بخونید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیروز بعد از ظهر با &quot;عزیزم&quot; صحبت کردم و کلی اطلاعات مفید در مورد خانه ی آینده مون که الان &quot;عزیزم&quot; اونجا زندگی میکنه گرفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;میدونید حس بسیار خوش آیندی دارم نسبت به اونجا ،چون &quot;عزیزم&quot; اونجا زندگی میکنه ،دوست دارم بدونم چیکار میکنه تو خونه که هست،دوست دارم کامل همه چی رو تصور کنم ...حتی دوست دارم بدونم سرش رو رو چه بالشی میذاره...نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده حس هائی که میگم.برای همین به &quot;عزیزم&quot; گفتم: دوست دارم اول زندگیم رو تو همون خونه باشیم تا بعد اگه بخواهیم بریم یه جای دیگه...شاید خیلی ها بگن جای بزرگ باشه بهتره یا چیزهائی از این قبیل ولی من دوست دارم جائی زندگی کنم که بارها &quot;عزیزم&quot; رو اونجا تصور کردم و تمام لحظاتی که ازش دور بودم و چشمام اشکی و یا حتی خوشجال &quot;عزیزم&quot; تو اون خونه بوده پس برام مهمه که اونجا باشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; هم خیلی خوب برام موقعیت خونه رو توصیف کرد،میگفت:&quot;برای همین دوست داشتم بیائی خونه رو ببینی&quot;،خوب من هم دوست داشتم ببینم ولی نشد دیگه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیشب هم سالگرد مادربزرگ &quot;عزیزم&quot;  بود و من همزمان که با &quot;عزیزم&quot; صحبت میکردم رفتم سمت امازاده،کلی هم برای شادی روح رفتگان دعا کردم.&quot;عزیزم&quot; هم که موبایلش قطع شد و دوباره از شرکت عموش تماس گرفت من جلوی ضریح بودم و بهش گفتم :خودت هم دعا کن،و بهش گفتم که چه حسی نسبت به این امامزاده دارم و &quot;عزیزم&quot; هم گفت:&quot; یه بار هم باهم میریم امامزاده صالح اونجا هم خوبه&quot; ،من هم دوست دارم امام زاده صالح رو ( امام زاده صالح زیاد رفتم ولی هیچ وقت برای گرفتن حاجت نرفتم)،شنیدم خیلی حاجت میده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امروز هم چند ساعتی دندونپزشک بودم.دندونم ظاهرا مشکلی نداشت و برای ویزیت رفتم، ولی باطنا مشکل داشته گویا،خلاصه اینکه الان دندونم درد میکنه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فردا شب تولد دختر خاله ام هستش، ۹ ساله شد ،باورم نمیشه هرچقدر از بانمکی و اخلاقای خوب این فسقلی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; بگم کم گفتم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و اما اینکه به اتفاق  مامان و بابا ۲ شنبه میائیم تهران که ، سه شنبه ۴:۳۰ صبح، انشالله پرواز دارند به مقصد پاریس و بعد هم کشورهای دیگه به مدت ۲۷ روز .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مامان میگه نمی خواهد بیائی فرودگاه اون وقت چطوری برگردی سخته، ولی گفتم :با آژانس برمیگردم.که &quot;عزیزم&quot; گفت :&quot;من اگه بشه میام دنبالت&quot;،راستش خوشحال شدم از پیشنهادش ولی دلم نمیاد اون موقع صبح بیدار بشه، ولی خوب اگه صبح زود هم نشد دوست دارم ببینمش البته اگه کار بی خودی نباشه از نظر بعضیها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی تنها میشم بخصوص که ماه رمضان هم از راه میرسه و باید تنهائی برای سحری بیدار شم.به مامان اینها میگم من طفلکی باید تنهائی بیدار شم برای سحر بابا میگه:&quot;حالا اینکه چیزی نیست باید کار هم بکنی غذا هم درست بکنی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&quot;،&quot;عزیزم&quot; هم میگه:&quot; اتفاقا تمرین خوبی میشه برات&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; میگه:&quot; من همه ی غذاهام رو از بیرون سفارش میدم&quot;،من میگم:نگرانم این غذاهای بیرون رو می خوری نتونی دست پخت من رو بخوری،میگه:&quot;حالا تو بیا یه فکری میکنیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;...یعنی واقعا نگرانِ دستپخت منه؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;                             &quot;عزیزمی&quot;،نَفَسَمی ،خودت بگو چرا صدات منو جادو میکنه؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم با یه بغل یاس سفید، تو شبات عطر ترانه بپاشم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم حتی اگه دلت نخواد، واسه تو روزی هزار بار بمیرم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونم با یه سلام گرم تو، تا ابد زندگی‌مو آبی كنم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونم رو شونه‌های مردونت، دردامو با هق‌هقم خالی كنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم با تو به هر جا برسم، توی خواب اسمتو فریاد بزنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم قصه‌ی دیوونگیمو، توی كوچه‌های شهر داد بزنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم تا به همیشه پا به پات، توی هر قصه كنارت بمونم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونم زیر پر ستاره‌ها، واست از لیلی ومجنون بخونم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقایق ببره &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونه قشنگی برق چشات، منو از یاد حقایق ببره &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونه دستای تو رو شونه‌هام، خبر از یك شب یلدا رو بده &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونه بوسه‌ی تو رو گونه‌هام، واسه من نوید فردا روبده &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونه صدای گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤیایی كنه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونه گرمای مهربونیهات، همه زندگیمومهتابی كنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق دیدار تو مبتلا كنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونه حس غریب بودنت، دردای زندگیمو دوا كنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونی توخستگی‌های تنت، به من و شونه‌ی من تكیه كنی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونی با یه نگاه زیر چشم، دل كوچیكمو دیوونه كنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونن رازقی‌یای باغچه‌مون، تا همیشه بوی دستاتو بدن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; می‌تونن حتی اگه خودت نگی، واسه من از عشق تو خبربدن &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تونن همه تو این شهر بزرگ، منو دیوونه‌ی عشقت بدونن &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;بذاراز اینجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 16:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرداد ماه شلوغ</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هفته ی پیش حال و روز خوبی نداشتم ،یه جور بلاتکلیفی همراه با تنهائی و غلظت زیادی دلتنگی  معجون خوشمزه ای برام درست نکرده بود!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مامان و بابا همش در رفت و آمد به تهران بودند ،برای سفری که می خواهند برند از این سفارت به اون سفارت ،نتیجه هنوز معلوم نیست تا یک روز قبل از پرواز مشخص میشه ولی اگه ویزای انگلیس جور نشه قراره ببرند هلند اما بقیه جاها اوکی شده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از &quot;عزیزم&quot; هم هفته ی پیش بی خبر بودم فقط ۲ تا اس م اس از طرف من در حد احوال پرسی بود و نمی تونستم بپذیرم که گرفتاری باعث بشه از من بی خبر باشه ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلم یه مسافرت خوب می خواست و می خواهد ولی فقط با &quot;عزیزم&quot; اون هم که فعلا امکان پذیر نیست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حتی دلم یه خواهر می خواست که پیش من باشه و تو اتاق من که یه شب تا صبح باهاش صحبت کنم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وضعیت کاری هم خراب ِولی دوست ندارم بهش فکر کنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه برای &quot;عزیزم&quot; اس م اس زدم و احوالش رو پرسیدم و کمی هم گله کردم که البته فکر میکنم حق داشتم.ازش که بی خبر میشم هم دلتنگ میشم و هم نگران،با خودم فکر کردم وقتی موبایل هست چرا باید همش خودم رو زجر بدم و ازش بی خبر باشم،مگه چقدر یه احوال پرسی روزانه وقت گیره...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه بعد از ظهر &quot;عزیزم&quot; تماس گرفت و خیلی باهم صحبت کردیم...در همه موارد ...خوش حالم از اینکه &quot;عزیزم&quot; بهم اعتماد داره و همه ی مسائل رو میگه،البته در مواردی &quot;عزیزم&quot; میگفت :&quot;نمی پرسی این مدتِ چیکارا کردم،من هم گفتم من باید بپرسم ؟باید خودت بهم بگی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من دوست دارم خودش در مورد مسائل صحبت کنه چون نمیدونم تو اون لحظه شرایط روحیش چطوریه و دوست ندارم با سوال بی موقعم ناراحتش کنم... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیروز هم عروسی خواهر دوستم دعوت بودم که &quot;عزیزم&quot; دستور داد حتما برم و حتی تهدیدم کرد که اگه نرم ....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;من هم که حرف گوش کن رفتم و جاتون خالی بد نبود البته چند ساعتی بودم و تا آخر نموندم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همونجا هم لادی باهام تماس گرفت که خداحافظی کنه چون داشت میرفت قبرس برای گرفتن ویزای آمریکا ،امیدوارم خدا کمکشون کنه که کارهاشون خوب پیش بره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امروز هم با موری رفتیم خرید کرد.موری هم به امید خدا ،داره در مورد خواستگاراش فکر میکنه امیدوارم بدون عجله و با درایت کامل بهترین انتخابی که لیاقتش رو داره بکنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این روزها خیلی زیاد دلم برای &quot;عزیزم&quot; تنگ میشه به نظرتون علتش چیه؟اگه با خودم باشه شاید روزی چند بار باهاش تماس بگیرم ولی خوب با خودم که نیست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یه چیز دیگه خوابهام داره به سرعت نور تعبیر میشه مثلا ۲ تا از خوابهائی که دیدم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یه دوستی دارم تهران که حدودا ۱ سالی هست ندیدمش و زیاد باهاش در تماس نیستم که هفته ی پیش خواب دیدم تولد دخترشه ولی من نیستم،از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم و بپرسم تولد دخترش کی بود چون فراموش کرده بودم،دوستم گفت:&quot; کی خواب دیدی؟&quot; گقتم:پریروز گفت: جل الخالق تو امامزاده بودی خبر نداشتم!پریروز تولد دخترم بود  ولی فقط دوستهای خودش رو دعوت کردم!!!کلی تعجب کرده بود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یه روزی هم یکی از همکارهای شرکت عروسیش دعوت کرده بود که ارتباط زیادی باهم نداریم،ولی همش خواب دیدم باهم هستیم و داریم رانندگی میکنیم و رفتیم یه خونه ای با یه آدرسی که قشنگ تو خاطرم هست.خواب رو به دوستهای دیگم تعریف کردم گفتند اونجائی که خواب دیدی آرایشگاهی بوده که همکارت رفته برای عروسیش ،چند روز پیش همکارم رو دیدم یادم افتاد  خوابم رو تعریف کنم ازم آدرس که تو خواب دیده بودم پرسید و حتی رنگ دری که دیده بودم وقتی بهش گفتم ،گفت: &quot;اونجا خونه ی پدر شوهرش بوده !!حالا به من چه ربطی داشت خدا داند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;&quot;عزیزم&quot; قربونت برم یه عالمههههههههههههه نگو خدا نکنه خدا بکنهههههههه،قربونت برم به خاطر همه ی احساس مسئولیتهات ...برای همه ی بیخوابی هات برای همه چیزی که به خاطر من یا بهتر بگم به خاطر ما انجام میدی،قَدر ِت رو میدونم تا خودِ قیامت ،ولییییییی همه ی اینها که گفتم دلیل نمیشه دیر به دیر باهام در تماس باشی ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن دوستای گلم به خدا من بی معرفت نیستم نمیدونم چرا بلاگفا نظراتی که براتون گذاشتم خورده!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از سفر مشهد</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اضافه شده در شنبه :&quot;عزیزم&quot; از شمال برگشت.نمی تونم اوج نگرانیه امروزم رو بگم ،خودم هم نمیدونم چرا همش براش آیت الکرسی می خوندم .شاید برای اینکه هنوز تصادف قبلیش فراموشم نشده و این چند روز بی خبر بودم ازش ،شکر خدا حالش خوبه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همگی خوبید؟سلامتید؟من هم خوبم ولی این چند هفته خیلی سرم شلوغ بود و همچنان شلوغ هست ولی دیگه هرطوری بود اومدم برای ثبت خاطرات.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این هفته چند تا عروسی و مهمونی دعوت بودم که فقط امروز تولد رو رفتم و جاتون خالی خوب بود.خاله و دائی هم از تهران اومده بودند و این چند روز حسابی مهمونی بازی داشتیم و خوش گذشت،امروز هم همگی رفته بودند پیک نیک که من نتونستم برم،&quot;عزیزم&quot; هم ازم قول گرفته بود که این چند روزه به خودم خوش بگذرونم البته به خوشی &quot;عزیزم&quot; که نمیشه ولی بد نبود،این روزها با پسردائیم هم شبکه کار میکنم فعلا ۲ تا روتر و یه سوئیچ وسط اتاقمه و قراره تو این زمینه حرفه ای بشم،به &quot;عزیزم میگم اون هفته نبودی چند جا برای کار تماس گرفتند و مجبور شدم بگم نه میگه اصلا می خواهی چیکار کار کنی!!!گفتم ببخشید که من دارم خودم و میکشم برای اینکه کار مورد علاقه ام رو پیدا کنم،میگه:اگه خیابون شیراز شد برو ولی اونی کی که شهر ری هست نه!!،بنابراین شهر ری منتفی، دعا کنید برام این یکی درست بشه،با مدیر عاملش هم مصاحبه کردم ولی اصلا مصاحبه مربوط به تخصصم نبود ،فک کنم سوالهای تخصصی میمونه برای قسمتی که من رو در نظر دارند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خوب اما سفر مشهد،&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;قرار بود ۲۵ تیر بریم  و ۲۸ برگردیم .من هم ۲۵ صبح راهی تهران شدم که قبلش باید میرفتم برای مصاحبه و عصری هم میرفتم راه آهن که بریم مشهد،که دوستم باهام تماس گرفت و بعد از کلی مقدمه چینی یه شوک اساسی بهم وارد کرد!!گفت که بلیط قطار اشتباه شده و برای ۲۶ ام صادر شده،باورتون نمیشه که چه حالی شدم،خواستم منصرف شم که دیدم دوستم ناراحته و گفت تو نیای من هم نمیرم ،این رو هم بگم که دوستم و پسرش و ۲ تا خواهرهاش  همسفرهام بودند.ولی هر چی فکر میکردم که چطوری باید ۲۴ ساعت تو قطار باشم و فقط یک شب مشهد باشم حالم بد میشد.با &quot;عزیزم&quot; هم صحبت کردم و بهش گفتم برم فرودگاه بشیم اگه یه پروازی جا داد من یه روز جلوتر از دوستانم برم مشهد ولی &quot;عزیزم&quot; با هر زبونی گفتم زیر بار نرفت،قبلش هم میگفتم تنها برم با هواپیما موافقت نکرد ،گفت:اگه موری باهات هست برو والا که هیچی ،این بود که من به قطار رضایت دادم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲۵ ام بعد از مصاحبه رفتم گامبرون کلی خودم رو شرمنده کردم...برای اینکه بتونم یکمی فکر کنم ببینم چیکار باید بکنم.بعدش تصمیم گرفتم برم شرکت دوستم و از اونجا هم باهم رفتیم کرج و شب هم رفتیم پیتزا ۲۰ ،۴ شنبه هم صبح زودتر بیدار شدم و کلی برای موری جونم دعا کردم چون عمل بینی داشت،عصری هم راهی مشهد شدیم.۵ شنبه صبح ساعت ۶ رسیدیم مشهد و یه راست رفتیم خونه ی دوستم،بعد از خوردن صبحونه و کمی استراحت رفتیم فروشگاه پروما،بعد از ظهر هم من اصرار داشتم که بریم حرم ولی دوستان گفتند آخر شب بریم حرم و عصری بریم کمی بگردیم چون فرصتی نبود و همین یک شب را اونجا بودیم.رفتیم مجتمع تفریحی ییلاقی طرقبه که اسمش درست تو خاطرم نیست فکر کنم چلیندر بود (مشهدی ها بیائید اصلاحش کنید برام لطفا)،شب هم حسابی خسته شده بودیم و دوستم کلی از کباب ترکی سر کوچه شون تعریف کرد و ما هم به همون اکتفا کردیم و برگشتیم خونه که آماده بشیم بریم حرم که دیدم هر کی یه طرف غش کرده از خستگی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; ،شروع کردن به انرژی منفی دادن و اینکه الان خسته ایم بمونیم صبح بریم،که من زیر بار نرفتم و حق هم داشتم چون فقط برای زیارت آقا این همه راه کوبیدم رفتم مشهد والا فروشگاه و گردش همه جا هست لازم نبود بریم مشهد،با توجه به اینکه سفر کوتاه بود،به هر حال من گفتم می خواهم آژانس بگیرم برم هر کی میاد بسم ا... ،خلاصه جاتون خالی تا ساعت ۳:۳۰ صبح حرم بودیم و کلی برای همه دعا کردم،جمعه هم صبح این قوم الظالمین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یه دو ساعتی ما رو برند تو این فروشگاهها البته ناگفته نماند تا نزدیک ۱۲ خونه بودیم و بعدش هم ناهارمون را خوردیم و دوباره رفتیم حرم که از اونجا هم مستقیم بریم راه آهن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در کمال ناباوری با اون همه ازدحام جمعیت ،به راحتی دستم به ضریح خورد!! از دور ایستاده بودم و دعا می خوندم که یه خانومه بهم گفت اگه می خواهی دستت به ضریح بخوره صلوات بفرست برو جلو که من هم واقعا نمیدونم چطوری شد که دیدم اون جلو هستم!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;موقع برگشت هم خیلی بهمون خوش گذشت،یه کوپه مال ما بود و مانتو هامون رو درآوردیم و کلی عکس  گرفتم با تریپهای مسخره با راهبریه من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;،فقط برای اینکه متوجه طولانی شدن راه نشیم،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه هم چون خیلی زود رسیدیم تهران مجبور شدم دوباره برم ایران خودرو شرکت دوستم،نمیدونم این دوستم از من چی برای همکاراش تعریف کرده بود که همه شون من رو میشناختند و عکسم رو دیده بودند!بعد از رفتن من رفته بودند واحد دوستم و گفته بودند چهره ی آشنا دیدیم اومدیم برای عرض ادب ولی من بعد از خوردن ناهار آژانس گرفتم و رفتم تهران،چون دوباره باید میرفتم مصاحبه. از ۲ جا هم باهام همون روز تماس گرفتند که برم برای مصاحبه ولی من قبول نکردم چون &quot;عزیزم&quot; نبود که باهاش مشورت کنم.همون ۳ شنبه که من کرج بودم &quot;عزیزم&quot; رفت دوبی و یکشنبه شب برگشت و ۲ شنبه صبح باهم صحبت کردیم ،که گفت بعدا تماس میگیره که این بعدا شد یک هفته و اون یک هفته ی گذشته من خیلی نگرانش بودم و چند بار هم با موبایلش تماس گرفتم که میگفت ارتباط میسر نیست ولی بعدش که به &quot;عزیزم&quot; گفتم، میگفت موبایلش مشکلی نداشته!.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot;داشته از خیابون رد میشده که تصادف میکنه و خدا خیلی رحم میکنه بهش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;،طبق معمول هم به من چیزی نمیگه...ولی بعدش که باهاش صحبت کردم دیگه حالش خوب شده بود،الهی بمیرم میگفت:&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;تا ۲ روز از درد نمیتونستم صحبت کنم... البته همون ۲ شنبه که باهم صحبت کردیم تازه رسیده بود شمال،حدودا ۱ ساعت باهم صحبت کردیم و ازش قول گرفتم تحت هیچ شرایطی من رو بی خبر نذاره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;راستی &quot;عزیزم&quot;می گفت نمیدونی چه چیزای خوشگلی برات از دوبی آوردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; و ۳ شنبههم شمال  یه کار اداری داشت،بعدش هم که مهمون داشت(دوستش با همسرش) و تا جمعه که میشه امروز قرار بود شمال باشه،امیدوارم به سلامت رسیده باشه با اینکه نگرانش بودم ولی فکر کردم چون با دوستانش هست مزاحمش نشم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&quot;عززززیززززززززم&quot; دلم حتی برای یه کار &lt;U&gt;بی خودی&lt;/U&gt; تنگه!!با اااااااخودی کردنش با تو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;SPAN class=snippet&gt;&lt;FONT face=Georgia size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از من کنون طمع صبر و دل و هوش مدار ... کان تحمل که تو دیدی همه بر باد برفت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=links id=linksspan&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام دوستای گلم&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دلم برای همه تون تنگ شده بود.این روزها خیلی سرم شلوغه ،ولی برای ثبت خاطراتم حتما برمیگردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; هم به سلامتی دیشب برگشت و با کمی تاخیر &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; امروز صبح باهام تماس گرفت .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;عزیز دلم میدونی چقدر دلتنگت بودم... با اینکه چند روز بیشتر نبود مسافرتمون ولی خیلی برام طولانی بود،قربون صدات برم من که باعث شد حالم خوب بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن موری جونم بینی اش رو عمل کرد و چند روز خیلی سخت رو گذروند،با اینکه در سفر بودم خیلی نگرانش بودم ،خدارو شکر که داره بهتر میشه ،چند روزی هست که سر کار نمیاد و دلتنگشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعدا نوشت:فعلا حوصله نوشتن ندارم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 17:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشهد و دبی</title>
<link>http://fariva.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جمعه ی هفته ی گذشته (۱۶ ام) که عروسی بودم با بچه ها وخوش گذشت،عروس اصلا قشنگ نشده بود ...ولی بقیه بچه ها همه خوب شده بودند ،چند تا از عکسها هم برای رکی فرستادم که کلی مورد تمجید واقع شدیم،چند تا هم از رکی جون عکس دریافت کردم ،آخه رکی جون آبان ماه مادر میشه و از الان به من میگه خاله ...حدودا ۱ ساعت هم تلفنی باهم صحبت کردیم و طبق معمول مشاوره رایگان انجام شد...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه هم رفتم تهران برای پر کردن فرم استخدام،گویا اون روز اشتباهی به من تلفن زده بودند و تشابه اسمی باعث این اشتباه شده بود ولی همیناتفاق باعث شد که از بنده استقبال به عمل آید و مورد تائید قرار گیرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعدش هم رفتم شرکت بازرگانی فرم پر کردم،اصلا هم حالم خوب نبود یعنی از بدو ورود به تهران حالم گرفته شد ....همش دوست داشتم گریه کنم،هرکی هم باهام تماس میگرفت خیلی مختصر باهاش صحبت میکردم،از لجم نگذاشتم موبایلم شارژ بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; فقط با موری تماس گرفتم و  گزارشات رو دادم، &quot;عزیزم&quot; هم که سرش شلوغ بود ...دیگه دلیلی برای استفاده از موبایل نداشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوشنبه هم خودم از احوال &quot;عزیزم&quot; با خبر شدم که متوجه شدم رفته ارومیه و جای من هم حتما خالی بوده دیگه...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و اما ۴ شنبه با &quot;عزیزم&quot; صحبت کردم و نظرش رو در مورد سفر به مشهد پرسیدم،که موافق بود ولی مشکل بلیط هواپیما و...بود،که &quot;عزیزم&quot; لطف کرد و گفت:&quot; رفتم تهران براتون بلیط میگیرم&quot;،ولی از اونجائی که ما دیر اقدام کرده بودیم،فقط پرواز چارتر بود که دوستانم نمیدونم چرا خسیس بازی درآوردند و گفتند نمی ارزه!! و تنها هم اجازه صادر نشد که برم،&quot;عزیزم&quot; گفت:&quot; اگه موری هست برو والا که هیچی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;موری جونم هم این هفته می خواهد به امید خدا بینیش رو عمل کنه و متاسفانه نمی تونه من رو همراهی کنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امروز بالاخره با کلی پارتی بازی بلیط قطار اوکی شد،بلافاصله خبرش رو به &quot;عزیزم&quot; دادم ولی خواستم یه کمی سر به سرش بذارم ،گفتم دیدی گفتی تنها نرو حالا نباید برم مشهد ولی گویا صدام تابلو بود و نتونستم زیاد سر به سر &quot;عزیزم بگذارم و حقیقت رو گفتم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳ شنبه صبح میرم تهران برای مصاحبه با یه شرکت دیگه که من خیلی دلم می خواهد نتیجه اش مثبت باشه و عصری هم  با بچه هاراهی ِمشهد میشویم،جمعه شب هم برمیگردم تهران و دوباره شنبه یه مصاحبه ی دیگه،در ضمن این چند روز رو مهمون دوست گلم که مشهد زندگی میکنه هستیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; رو هم نمیدونم میتونم ببینم یا نه ...ولی من بی تقصیرم...در واقع من هیچ کارم ...تا چی پیش بیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;،آخه &quot;عزیزم&quot; هم ۳ شنبه شب انشالله میره دبی تا ۱ شنبه.و گفتش اگه بشه ۳ شنبه همدیگه رو میبینیم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;راستش وقتی &quot;عزیزم&quot; گفت می خواهد بره دبی البته انقدر آقاست که گفت :&quot;می خواستم ازت اجازه بگیرم و برم دبی&quot;،که من هم براش شرط و شروط گذاشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;،ولی نمیدونم چرا بازم یه جورائی دلم گرفت از اینکه می خواهد بره،نه اینکه بهش اعتماد نداشته باشم یا ...ولی خوب شاید چون خودم بدون &quot;عزیزم&quot; هیچ جا نمیرم ،این حس بهم دست داد،اما این دو روزه با &quot;عزیزم&quot; خیلی صحبت کردم و خیلی حالم بهتر شد،انقدر &quot;عزیزم&quot; ماهه که خیلی راحت من رو مجاب میکنه و تا جائی که ممکنه قضیه رو برام توضیح میده، من هم راحت موارد نگرانیم رو بهش گفتم و دیگه خیالم تقریبا راحت شد و احساس میکنم این سفر می تونه از خستگی این مدتش بکاهه و با روحیه بهتری برگرده پیشم،خودش هم گفت:&quot; بعدا میبینی که به نفعته...&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلی این یک دو روزه با &quot;عزیزم&quot;شوخی کردم و سر به سر هم گذاشتیم ولی اعتراف میکنم نسبت به &quot;عزیزم&quot; یه حسادت خاصی دارم که نمی تونم ازش فرار کنم،منی که اصلا نمیدونم حسادت یعنی چی! و چون میدونم &quot;عزیزم&quot; با جنبه هستش بروزش میدم والا که نمیذاشتم متوجه بشه،خوب حسودیم میشه وقتی با دوستانش هست و من نیستم،منم دوست دارم باهاش باشم  دیگه ه ه  و و و ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&lt;STRONG&gt;چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهائی بود که زود سپری شدنش  را آرزو میکردیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&lt;STRONG&gt;این یکی از اس م اس هائی بودی که &quot;عزیزم&quot; برام فرستاد که میشد اینجا بگذارم و برام جالب بود...بقیه اش هم خصوصیه و در جائی دیگر ثبت میگردد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;عزیزم&quot; میدونی که قدر لحظه  لحظه ی با تو بودن رو میدونم و با یه دنیا عوضش نمیکنم،تو یه احساس عجیبی....تو هایپر من هستی ...تو تو تو ....خودت بگو چی نیستی برای من؟تو همه چی هستی برای من &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;SPAN class=tail&gt;&lt;/SPAN&gt; به چشم من تو اون کوهی, پر غروری بی نیازی با شکوهی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;&lt;STRONG&gt;  تو همون اوج غریب قله هایی, تو دلت فریاد اما بی صدای&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                    &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن. ۱ لطفا برای موری جونم دعا کنید که عملش با موفقیت انجام بشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; پ.ن .۲خاله جوونم اومده شهرمون و مامان و بابا برای اخذ ویزا رفتند تهران ،خدا کنه مشکلی پیش نیاد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن .۴ خیلی هول هولکی نوشتم ولی دوست داشتم این چند روزم رو ثبت کنم اگه جمله بندیم غلط بود ببخشید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن.۵ من بَرنده ام...بدون شرح... البته برای افراد نالایقی که صاحب سمت و مقامی شده اند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن.۶ پاکی و نجابت تو این زمانه داره کمیاب میشه، هر کی این خصوصیات رو داره باید به خودش بباله&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 18:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fariva&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>fariva</dc:creator>
<guid>http://fariva.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
